نوشـــته هـای مـــرگ وار ِ یــک مـــُرده

دایره می دونی به چی می گن

به اینکه الان کریسمسه. همه شادن. 

تو حسودیت میشه به شادی مردم. و ناراحت میشی.

بعدش یادت میاد ارزش هیچ آدمی رو نداری بس که حالت داغونه .

و یاد ِ چیز فرند ِ از دست رفته ات می فاتی که از دست همین کارات ول کرد رفت و هی بد تر میشی.

یعنی حال همون قسمت از کتاب شازده کوچولو که یارو مسته 

ازش می پرسه که چرا می نوشی ؟ میگه تا فراموش کنم که مستم. 

حالا مام همونیم . تنها میشیم چون ناراحتیم و ناراحتیم چون تنهاییم .

شب به شب یا باید یه مشروبی چیزی بزنی تا بی حس شی یا اینکه هی بزنی توو سر ِ‌ خودت تا شب شه

بتونی بتمرگی و یه ذره یادت بره .

یادت بره که وسط زمین و هوا گیر کردی. 

هیچی و هیچ کس رو نداری. 

معلوم نیست داری توی زندگیت چه غلطی می کنی.

اصلا چی می خوای از این زندگی لعنتی.

و بعد هیچی. 

همش باید یه بلایی سر خودت بیاری تا حواست پرت شه و نخوای مشت بکوبی به دیوار.

یادمه توی کتاب بیوتن 

مال ناصر امیر خوانی بود ، 

اسمش در اصل بی وطن بود ولی از شدت بی وطن بوده یارو املای کلمه رو هم گم کرده بود .

می نوشت بیوتن . که البته می گفت عربیش میشه بی وتین ، بی رگ !

.

.

بی رگ و امید و زندگی و رنگ.

خیر ِ سر ِ عمم سال داره نو میشه .

بمیریم تا شاید راحت شد . 

سخت بود . خسته بودیم . الان دیگه از کلمه گذشت .

الان فقط بودیم . توی همون زمان گذشته .

توی همون گذشته . ما هنوز بزرگ نشده زندگی کردیم و پیر شدیم و مردیم 

ولی آقا این بدن یادش رفت بمیره . هنوز اکسیژن میکشه . قاطی با دود . هنوز

مُردم بس که گفتم هنوز و ای کاش و یادته . 

والا دیگه یادم نیست . هر چی یادم می آد سیاهه. خسته اس

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 4 دی1392 21:56 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


پیر شدن رو چی تعریف میشه کرد ؟

زمانی که پوستت چروک میشه ؟

زمانی که بدنت از نا و نفس می افته ؟

زمانی که عدد ِ سنت رسید به ۵۰ یا شاید هم ۶۰ ؟

زمانی که سنت به بازنشستگی رسید ؟

یا شاید زمانی که به هر چی که نیگا می کنی ، میگه دیگه دیره .

یا زمانی که وقتی توی آینه نیگا می کنی ،‌ حس می کنی چشمات خسته ان و

اون خستگی از کمبود ِ خواب نیست . از نبود ِ مرگه.

اون موقع که خسته شدی از زندگی .

یا شاید حتی زمانی که وقتی به هر کاری فکر کنی که انجام بدی یا نه ، آخرش به این جمله بر می خوری :

که چی بشه ؟

حتی میشه پیر شدن رو تعریف کرد به زمانی که صبح که از خواب پا میشی ، هیچی نیست که بهش امید داشته باشی

به قول ِ خارجی ها ، ناتیگ توو لووک فور-وارد توو

یا شاید پیر شدن یعنی منتظر ِ مرگ نشستن .

.

.

خیلی جور ها میسه این کلمه رو تعریف کرد .

اصلا آقا همه ی کلمه ها همیشه همینه .

کلمه ها وابسته ان به اینکه چه جوری معنی شون کنی .

مرگ ، پیری ، خستگی .

حتی کلمه های خوب هم همین ان .

دوست ، امید ، خوشبختی .

و شاید کل ِ تفاوت ِ آدم ها در همین یک نقطه اس .

که شما چه طور معنی می کنی این کلمه ها رو .

وقتی میگی زندگی ، داری توی ذهنت به چه مفهومی فکر می کنی ؟

هدف ، برات چی رو تداعی می کنه .

عشق ، ایف یوو بی-لی-و این ایت ، برات چه معنی ای داره .

همه چیز .

and I think thats why they say it all about perspective

the life is all about how u see things

how u define them

and how u define the life itself

و سخته دیگه 

نوشتن به زبونی که دیگه تنها زبان ِ مورد ِ استفاده ات نیست .

وقتی جمله ها رو می نویسم ، حس می کنم صداشون عجیبه و درست نیست .

اما نمی دونم درستش چیه .

جای <از> با <به> و <با> عوض میشه .

در کل یعنی وقتی می خونیم ( می خونی من رو )‌

نیا بگو گرامرت غلطه .

فقط بخون و فکر کن .

.

.

می گفتم .

تعریف .

یادمه همه می گفتن که از مرگ گفتن نشونه ی بزرگ شدن نیست .

الکی ادا در نیار .

اما هیچ کس نفهمید چرا می گفتم از مرگ ، و از مُردن و از خستگی .

هنوزم هم هیچ کس نمی فهمه . 

شاید واسه همینه که مینویسم .

چون واسه هر کی این حرفا رو بگم ،‌ راجع بهم قضاوت می کنه .

آقا من تولدم بود توی ماه ِ آبان ،

و تازه فهمیدم از دستم در رفته که چند سالمه .

باید میشمردم تا یادم بیاد .

و این سخته .

و هنوزم همینه .

هنوز فکر می کنم دو سال پیشه .

گذر ِ زمان رو حس نمی کنم دیگه .

و فهمیدم که چرا با چیز فرندم نمی ساختم .

چون بی هستم .

همه جنس طلب .

و نمیشه به کسی گفت . 

چون مامانم میگه این جور آدم ها گم شدن و فقط زیادی هوس رانن .

هه.

ای کاش همه ی مشکلات ِ‌ دنیا همین بود .

ای کاش همش فقط یه راز بود که نمی تونستی به مامانت بگی .

و فهمیدم با شحصیت ِ گُهی که من دارم ، همون سنگین ترم که الکی دنبال ِ چیزفرند ( حالا از هر جنسی )‌ نگردم.

برم چی بگم ؟

بگم آقا من مانیا دارم ، کلا افسرده ام ، با قرص می خوابم ، با قرص پا میشم .

هفته ای ده بار دوست دارم بمیرم و راحت شم .

هیچ هدفی وات سو اِو ِر ندارم توو زندگیم .

شدیدا بد بینم .

پاس ِ این مملکت رو هم ندارم .

هیچ رشته ی دانشگاهی ای رو هم نمی تونم بخونم .

و آدم گریز هم هستم .

و هر بار هم که توی آینه نیگا می کنم حالم از خودم به هم می خوره .

توی دانشگاه همش عصبی ام ، 

فکر می کنم همه دارن راجع ِ من حرف می زنن .

سیاهی ِ‌ دور ِ چشمام هی داره بد تر میشه .

حتی یه روز عصر اون قدر قیافه ام خراب بود که یه یارو تو مترو ازم دور شد و سریع گوشی موشی رو چک کرد که چیزی ندزدیده باشم ازش .

از ۳ ماه پیش نزدیک ِ ۱۰ کیلو چاق تر شدم .

اخلاقم مثه سگ ِ هاره .

سه روز دیگه امتحان هام شروع میشه .

یکیش رو که هیچی بلد نیستم ،

اون یکی رو هم کار عملیش رو افتادم اصلا نمیتونم درسش رو حفظ کنم .

و بعد ِ یه ماه تعطیل بودن ، 

عملا تنها غلطی که کردم خوابیدنه و فیلم دیدن .

و واقعا آرزو می کردم این دنیای لعنتی تموم شه روز ِ ۲۱  دسامبر 

و نشد .

هه .

و تازگی ها هی دارم بیشتر یاد ِ‌ گذشته ام می افتم .

یاد ِ‌ اون باری که ۱۰۰ تا قرص ِ به درد نخور خوردم به هوای مُردن .

یاد ِ حسم ، زمانی که خوردم .

هیچ کس نمی فهمه مگر اینکه تجربه کرده باشه .

اینکه آماده باشی بری .

آماده باشی که دیگه نباشی توی این دنیا .

نباشی قاطی ِ این آدم ها .

فکر می کنم گاهی

که یه چیزی از بقیه سر دارم ،

اینکه منم بلاخره توی یه چیزی خوبم اما هنوز پیداش نکردم .

و ۱۵ دیقه بعدش می فهمم که فقط اثرات ِ مریضیمه و هیچ گُه ِ مهمی نیستم و

برعکس کارای عادی رو هم به سختی انجام میدم .

گاهی با چشمام یه انرژی ای رو حس می کنم ،

مغزم داغ میشه ،

ولی هیچ وقت هیچی نمیشه .

و هیچ چیز ِ فوق العاده ای پیش نمی آد یهویی .

در اصل توو کارای معمولی ای که همه به سادگی میکنن هم واا مونده ام

باید درس بخونم تا بتونم بعدا کار کنم که بعدش بتونم پول در بیارم تا زندگی کنم

این تمام ِ چیزیه که برای زندگیم نقشه دارم .

اما چی ؟ فیزیکا نمی تونم . ضعیفم .

و نمی کشم .

دیدی وقتی دو شب نمی خوابی ،‌ ذهن و بدنت کوفته اس ؟

نمی کشی کاری بکنی ؟

راه رفتن کلی تلاش ِ اضافه لازم داره ؟

من مدت هاست اون جوری ام .

اون جور خسته .

انگار که همه ی خواب ِ دنیا رو هم اگر بکنم ، خستگیم در نمیره .

میتونم ۳ ساعت بشینم روو تختم ، 

به دیوار نیگا کنم و هی فکر کنم 

و تهش فقط گریه ام میگیره .

به حالِ خودم .

به اینکه چقدر بدبختم .

آره . خیلی چیزا دارم که بقیه آرزوشونه

اما خیلی چیزای دیگه ای که بقیه دارن رو ندارم .

حاضرم همه کار کنم تا جای این آدم های معمولی ِ خوشحال زندگی کنم .

اما نمیشه 

و گیر کردم اینجا، گیر کردم توی این زندگی .

و حتی به این هم فکر می کنم :

whats the point of cutting your wrist if u r not gonna die

و این تیکه ها رو اینگیلیسی میگم چون نمیتونم ترجمه اش کنم با فارسی

چون تمام ِ‌ فارسی ای که می خونم فقط فیسسسسس بوک و حرفای روزانه اس .

حتی نمی دونم چرا باز دارم می نویسم .

جواب ِ‌ خیلی چرا ها رو نمی دونم .

و کلا هیچی نمی دونم .

و کلا کمک .

F1 ! F1 ! F1 !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درشنبه 23 دی1391 22:17 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


دلم برای چیزی تنگ شده

اما خودمم نمی دونم اون چیز چیه .


+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 21 مهر1391 20:57 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


گرم یاد آوری یا نه 

                       من از یادت نمی کاهم

.

.

الان دقیقا هیچ توضیحی ندارم چرا اینو نوشتم .

یا اصلا چرا باز اومدم اینجا بنویسم .

میرم هی زندگیم رو می کنم 

بعد تا خراب میشه میام اینجا .

که تازگی ها وقتی خراب میشه ،

لا مصب جوری میشه که آدم نوشتن هم یادش میره .

آدم کوچولوم هم در نهایت از دستم روانی شد و رفت .

خب من تاحالا نشده بود با کسی ۳-۴ سال باشم 

الان نمی دونم چی کار باید بکنم .

و یعنی اون قدر هم بی جبنه ام که

حتی توی ایستگاه ِ‌ اتوبوس هم که منتظر میشینم ، 

یهو یادش می افتم .

اون جوکه هست که دو نفر دارن اس ام اس میزنن ،

بعد اولی میگه : من بلاخره فلانی رو فراموش کردم .

بعد یارو جواب میده : چه خوب . بذار من یه دست شویی برم الان میام .

بعد اولی باز میگه : اَ اَ اَ‌ اون همیشه عادت داشت بره دستشویی .

خلاصه الان توو همون مایه هام .

هفته ی سوم ِ دانشگا ،

هنوز هیچی نشده دارم میریـــ.ــنم شدید .

دوشنبه ای که یه رفیق ِ قدیمی دیدم اونجا ،

خلاصه این شد و اون شد که من یه پُک علف زدم .

فک کنم جنسش از قبلی ها خیلی خالص تر بود چون فجیعا به گـ.ـا رفتم .

علاوه بر اینکه پارانویید شدم و فکر کردم همه دارن راجع به من حرف می زنن ،

( که فکر کنم هم که می زدن )

حس می کردم دارم بلند بلند فکر می کنم ،

و مشکل اینجا بود که تمام مدت توو ساکت ترین طبقه ی کتابخونه بودم .

لامصب ها باید اینگیلیسی هم فکر می کردم .

مثلا به خودم می گفتم : اگه من دارم بلند فکر می کنم ، دو تا تق بکنید با خودکارتون ،

و بعد کلی صدای تق تق می اومد .

چمی دونم تهش چی تخیل ِ من بود چی واقعی .

اما نهایتش شده این :

که الان هنوز فکر می کنن ملت که دارن از کنارم رد میشن می گن : اوه ، این همونه که اون روز داغون بود .

آخه لعنتی منم چشمام گنده اس .

وقتی علف می زدم همچین زارت قیافم تابلو میشه .

قشنگ انگار رو پیشونی یکی برچسن بزنی که دوستان من دارم روو هوا سیر می کنم . مزاحم نشین .

.

.

نمی دونم دیگه .

هم اینکه اونقدر من و چیز فرندم ریدیـــــ.ـم به هم که نمیشه با هم باشیم باز ،

هم اینکه خب تنهایی خوب نیست .

و اینکه من می دونم هیچ کس ِ دیگه ای اونقدر احمق نیست که بیاد با من .

هم اینکه من نیاز دارم سرم رو بزارم رو بغل ِ یکی و چشمام رو ببندم هر از چند گاهی تا آرووووم بشم ،

وگرنه منفجر میشم می پاچم به در و دیوار .

هه !

و مشکل ِ همیشگی .

آقا دارم از خستگی طلف میشم به جون ِ‌ اون خداتون .

تایم اوت می خوام .

مرگ می خوام .

یعنی الان کاملا پایه ام پول بدم یکی بیاد من رو بکشه .

چون بعده این همه سال تنها چیزی که فهمیدم اینه که این کار از دست ِ‌ خودم بر نمی آد .

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 21 مهر1391 17:22 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


می دونی ؟

من تاحالا چند بار مُردم .

هنوز نفس می کشم اما چند بار اون روح ، اون ذهن مُرده .

بار ِ اول کمتر از ۱۳ ساله بودم .

شبی که برای بار ِ اول فهمیدم خواستن همیشه توانستن نیست .

فهمیدم که توی معادله ی زندگی ، متغیر ها به خواست ِ تو عمل نمی کنند .

که آدم ها اونی نیستن که تو می خوای ازشون .

بار ِ بعد میشه خیلی سال بعدش .

با شازده کوچولوی بزرگم قرار داشتیم .

اومد ، ۱۰-۱۵ مین موند و بعد رفت .

زمستون بود .

دی ماه .

سرد بود و من برای شیک بودن یه کت ِ چُسکی پوشیده بودم .

اون سوار ِ اتوبوس شد و رفت .

من موندم و سنتور زن ِ گوشه ی خیابون و بسته ی سیگاری که هی خالی تر میشد و نگاه ِ عجیب ِ مردم .

شاید ۲۰ دِیقه بیشتر نشد . 

اما واقعا ۱۰ سال پیر شدم .

و فهمیدم چقدر نزدیکم به اون نقطه که دیگه هیچی برای از دست دادن ندارم .

بار ِ بعدی ،

با اطلاعات ِ غلط ،

یه بسته پروپرانولول رو حل کردم توو آب ،

با آبمیوه ،

و سر کشیدم .

چند تا سیگار روش ،

و خوابیدم .

کسی تا حسش نکنه نمی فهمه .

اون لحظه ای که نگاه می کنی ،

و واسه ی اولین بار فکر می کنی این دنیا بدون ِ تو به کجا میرسه ،

همون یک صدم ِ ثانیه ،

از هزار تا مرگ سنگین تره .

و مهم نیست ،

که تو تلاشت برای پایان دادن موفقیت آمیز بود یا نه .

تو کشتی .

تو زندگیت رو کشتی .

نفس شاید خواهی کشید . زندگی ؟ نه .

.

.

همیشه می گم .

آدم هایی هستن که توی این دنیا شاید یه سه چار تا مانع مونده که برسن به پرتگاه و بعد زارت پرت شن پایین ،

مواظبشون باشید .

شاید اون ۳-۴ تا علت ِ زندگی محو بشن توو کوه ِ غمشون .

اونا دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن .

مثه مجرم ِ محکوم ِ به اعدام ،

حاضرن هر کاری بکنن .

.

.

من ؟

من هنوز که هنوزه ،

سر ِِ تصمیم های بزرگ ِ زندگیم به این فکر می کنم : 

که چی دارم برای از دست دادن ؟

که اگه همه چیز خراب بشه چی میشه ؟

و می فهمم ،

و اون فهمه که داره سن میاره روو صورتم ،

می فهمم که هیچی برای از دست دادن ندارم .

می فهمم که اگه همه چیز به فنا رفت ،‌

در بدترین حالت ،

هنوز میشه رفت زیر ِ قطار .

یا پرت شد از ارتفاع .

و یا هزار راه ِ دیگه .

و بعد ،

یه نفس ِ عمیق می کشم . 

و ادامه میدم به راهم .

اینجا هیچ ریسکی نیست .

یا میبری ، به هدفت میرسی ،

و یا باز میبری ،‌

میری ببینی خدا و بهشتش اونجان یا اینکه ما خیلی دست ِ کم گرفتیم زندگی ِ بعد از مرگ رو .

در نهایت .

دو سر برد !

هــــِـــه !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 9 شهریور1391 4:47 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


وقتی که شناسنامه میگه تو هنوز جوونی ،

اما آینه چیز ِ دیگه ای میگه .

وقتی که زیر ِ چشمات داره سیاه میشه و چروک میافته .

وقتی استخون ِ گونه ات داره کم کم نمایان میشه ،

وقتی که عددت پایینه اما فکرت ، ذهنت و زندگیت چیز ِ دیگه ای میگه .

چی دیگه داری برای از دست دادن ؟

چقدر مانع مونده ،

چند تا چیز ِ با ارزش ِِ دیگه داری ،

که با از دست دادنش ،‌ به پایان میرسی ؟

.

.

و وقتی تعداد ِ اون دلیل های زندگی هی داره کم و کم تر میشه ،

تو چی کار می تونی بکنی به غیر از تماشا و فحش دادن ؟

          - دلم تنگته ، ... -

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 9 شهریور1391 4:31 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


یه بحثی هست توی روانشناسی ،

که آیا ژن ِِ آدم ها اون ها رو میسازه یا زندگی ِ اطرافشون در دوران ِ کودکی .

.

.

خب من کودکیم همزمان با اکران ِِ فیلم ِ ماتریکس بود .

ویدیو هم اون موقع ها کلی نو بود . 

منم تک بچه بودم و ننه بابا شاغل .

نهایتا من صبح تا شب فیلم میدیدم . 

حتی یه بار یادمه توی یه شبانه روز ۳ بار ماتریکس رو دیدم .

اون موقع ،‌ همون زمانا بود که روی ویدیو ها کاغذ رنگی می چسبوندن و روش اسم و زبان ِِ فیلم رو تایپی مینوشتن .

بعد هم دور ِ بسته ی فیلم یه نایلون بسته بندی شده بود و 

عکس ِِ فیلمه رو روی یه کاغذ چاپ میزندن ، ول میکردن توی بسته بندی .

که همیشه وقتی هم فیلمه نو می گرفتی و نایلون ِ دورش رو باز میکردی ،

اون کاغذه می افتاد بیرون ،‌ و اون وقت باید با نوار چسب میچسبوندیش سرجاش .

هنوز دارمش . کاغذ ِ اون ماتریکس رو .

زیرنویس فارسی بود .

ساخت ِ سال ِ ۱۹۹۹ .

یادمه توی اون برنامه ی نمیدونم چی چیه شبکه ۳ دیدمش بار ِ اول .

۳ بود یا ۴ ؟

نمی دونم .

یادمه یه برنامه بود . هفته ای پشت  صحنه ی یه فیلم ِ خفن رو نشون میداد .

بعدش چند وقت که گذشت بیرون دیدمش و گرفتمش . 

عکس ِ بازیگراش روی اون عکسه بود . 

.

.

همه ی این خضعبلات که چی ؟

که اینکه ،

من بزرگ شدم با اون فیلم .

با ایده های اون .

با باور ِِ اینکه من شخص ِِ برگزیده ام .

که مثلا یه قدرت هایی دارم که هیچ کی ندارم .

نخند . کوفت !

یادمه به زمانش کتاب ِ ماتیلدا ( اثر رولد دال ) رو که خوندم .

کلی واسم جالب بود .

.

.

دروغ چرا ؟

هنوزم همینم .

یا همونم .

چند وقت پیش فیلم ِ کرونیکل (chroicle) رو تو سینما دیدم .

اون پسر بده که پرواز میکرد اصلا حالم رو یه جوری می کرد .

یه چی بهم می گفت که تو هم همین کار رو میتونی انجام بدی .

هر وقت هم مانیام میزنه بالا ،

باورم میشه .

که آره .

ببین توو فلان کار ها چقدر خوبی ،

پس یعنی تو با بقیه فرق داری .

بعد بعدش که دپرشن ام میزنه بالا کلی به خودم فحش میدم که

ابله ( مثه بابا شاه )

که تو زور بزن از بقیه عالم کم نیاری ،‌بیشتر و بهتر بودن پیش کش .

بشین یه درسِت رو بخون . بعد هر غلطی خواستی بکن .

خلاصه ! اوضاعیه برای خودش .

انگاری یکی داره دستم رو از این ور می کشه .

اون یکی از اون ور .

تهش هم من جـــِــر می خورم و سقط میشم .

.

.

تازشم .

توی اون کنفرانس ِ مسیحی ،

یه شب اومدن روح القدس- درمانی .

همینا که کشیشه آب مقدش میکشه روو پیشونی ِِ ملت بعد یهو یارو ولو میشه .

( کلا من میریــــ.ـــنم به قضیه با این تعریف کردنم ! )

من همون جا وایساده بودم از دور نیگا می کردم .

نظرم هم این بود ( و هست ) که این کار انرژی درمانیه و هیچ ربطی و بابا ننه ی مسیح نداره .

ولی خب .

از لحاظی دیگه که به ماجرا نیگا کنیم ، من تمام ِ آثار ِِ یه آدمی رو دارم که

یه موجودی توشه .

کمی آثار ِِ زیادی هم دارم حالا ها !

بعد توی اون جلسه هه ،‌

یه انرژی ای بود .

و منم جونم داشت از چشمام میزد بیرون . 

یه انرژی ِِ فجیعا شدید تووم بود .

که خب البته هیچی نشد .

یارو هم با آب مقدس کلی زر زد برام اما نه غش کردیم و نه پلک زدیم .

.

.

یعنی اگه تو ای کامنت گذار ِِ احتمالی ،

بیای کــُ.ــس پرت بنویسی راجع به اسلام و ممّد ( ح نداره ) و عیسی و اینا ،

میام کل ِِ سیستم ِِ پی سی ای که جلوته رو تا ته فرو می کنم تو حلقت .

گفتم در جریان باشی .

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 شهریور1391 5:34 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


امروز توی کتاب ِ چهره ها (!) ،

این جمله رو دیدم :

مرگ انسان زمانی است که : نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن …

.

.

گفتم شما هم بی بهره نمونید .

ببین دیگه ، همه اصولا موافق ان که من مُرده ای بیش نیستم 

که داره اشتباهی نفس هم می کشه !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 شهریور1391 4:29 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


دیگه نپرس چرا سیگار میکشم 

خودمم دیگه نمی دونم .

یادم هست چرا شروع کردم .

واسه رفیق ِ ناباب و ابنا نبود ،

چون ناباب ترین تو رفقا خودم بودم .

بار ِ اول کشیدم چون آرووم میکرد .

همون ترشح ِ دوپامین و اینا .

اما الان ؟

الان هیچی .

حتی دیگه اون حس ِ سوزش ِ لذت بخش رو هم نداره .

مگه چند ساله ؟

۴ سال به زور میشه از آغازش .

همه بعد از ۱۰ سال خسته میشن .

اما منم دیگه .

توو تنها چیزی که اول هستم ، خسته شدنه .

هوی ،‌ رفیق ! حتی نیستی که دیگه ایراد های املایی و انشاییم رو بگیری .

البته حتی حوس هم نمی کنم که باشی .

تو اونی نیستی که من فکر می کردم هستی .

یا شاید تو حتی اونی نیستی که خودتم فکر می کنی هستی .

اصلا جمله ی عاشقونه چه غلطی می کنه وسط ِ مطلب ِ سیگار ؟

اَی بکش بیرون تو رو به مولا .

خودت رفتی ها !

این فکرت رو هم می بردی ما راحت می شدیم .

ببین تازگی ها حتی چاووشی و شاهین نجفی هم من رو به زور یاد ِِ تو میندازن .

اینم خودش رکوردیه .

آهای گینس !

بیا ثبتش کن .

اون عشق ِ اول ِِ ما دیگه آخری نیست .

یعنی کسی بعدش نیومده ها .

نه .

فقط تموم شده .

شعله اش خاموش شده .

شاید هم فیتیله اش سوخته .

یا که باد کرده .

یا که کلا پارافینش ته کشیده .

کلا که مهم نیست .

شمام شدی یه خاطره واسه زمان ِ شنیدن ِ آهنگ های غم ناک .

که آدم یادش بیوفته و آه بکشه و بگذره .

.

.

از سیگار می گفتم .

از این رفیق ِ دور ِ بی کلک .

آره دیگه .

دیگه مثه قبلنا حال نمیدی دآآش ِ من .

کام هات دیگه سر ِِ ذوق نمی آره آدم رو .

دودت دیگه حس نمیشه .

دیگه حتی آدم نمیکنه اون فیلتر رو زیر ِ پاش خاموش کنه یا هر باد ِ بی پدری نسوزونتت .

سخته نه ؟

۴ سال برای من سوختی و تهش من اینجوری کــ.ـــیرت می کنم .

همینه دیگه عزیز !

رسم ِ این دنیاس .

بیخیال .

نه که ترکت کنم . نه .

اما دیگه دلم باهات نیست .

هر وقت اعصابم خراب بشه میام سراغت .

هنوز سنگ ِ صبور ِِ یگانه ی من ِ تنهایی .

اما از اجبار ، نه از سر ِ علاقه .

خلاسه ببخشید رفیق .

دیگه مهم نیست که این نا تموم گذاشتن ِ همه ی کارایی رو که شروع می کنم ،

بندازم گردن ِ خاموش نکردن ِِ فیلترت بعد از مصرف .

خسته ام رفیق .


+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 1 شهریور1391 2:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


انتظار ِِ من برای تو 

مثل ِِ انتظار ِِ برف است برای بهار .

.

.

تو می آیی

ولی من رفته ام .

( یا آب شدم ،

یا هرچی )

هرگونه برداشت ِِ مذهبی شدیدا غدغا ( با چه ق هست ؟) می باشد 

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 1 شهریور1391 2:4 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


 وقتی شاهین نجفی داره بلند پخش میشه‌،

کلا سخته آدم بخواد به یه چیز ِ ثابت فکر کنه .

فکر ها هی میان و میرن .

اینکه من دم ِ آخر رشته و دانشگام و عوض کردم .

اینکه الان دارم میرم یه دانشگاه ِ حسابی ،

اما هنوز بی حس ام .

بعد اینکه هر گــُ.ــی هم که بخورم و بکنم ، تهش لاغر نمیشم و این بده .

اینکه هنوز شادی ِِ ملت برام بی مفهومه .

عین ِ یه تماشاچی نیگا می کنم و هیچی نمیفهمم .

بردنم یه کنفرانس ِ مسیحی ،

کلی شعر و آواز یا به قول ِ خودشون پرستش .

ما رو نه جو گرفت ، نه روح القدس و نه صحبت های کشیشـــ.ــَــک های اونجا .

عینهو بز نگاه کردم و برگشتم .

البته با گربه ی یه خونه نزدیک ِ اونجا دوست شدم (!)

کلا من گربه باز اَم ، یه میو می کنم و گربه ها میان .

یه دختره هم بود که بچه ی کشیش ِ گنده ی اونها بود ، همه ی ساز ها رو میزد .

من کلی عاشقش شدم اما خب هیچی .

.

.

نمره ی امتحان هام رسید ، 

حدودا گند زده بودم اما چون میانگین بود با سال ِ پیش خوب در اومد در نهایت .

.

.

خلاصه الان باید خیلی خوشحال باشم .

اما نیستم .

حالم از این چیز فرندم بهم می خوره اما باهاش هستم چون میدونم هیچ کس ِ دیگه ای 

اون قدر خُل نیست که بیاد با من باشه.

.

.

این وسطا رفتم ایران .

رفتم پیش ِ یه روانپزشک .

خیلی آدم ِ با شعوری بود ! ( از من بعیده کلا این صفت رو به یه دکی بچسبونم )

گفت والپرات سدیم رو کم کم جایگزین کنم با لاموتریژین ( لاموژین‌) 

کردم ، اصلا ِِ اصلا جواب ِ خوبی نداد . برگردوندم.

یه میل فاصله داشتم تا بشم همون آدم ِ ۴ سال پیش .

و خلاصه هیچی دیگه .

ما موندیم و این قرصای قدیمی ِ بی اثر .

و آهان . دکی بلاخره ( بالاخره ؟ ) یافت بیماری ِ ما رو .

بای-پو-لار . دو قطبی .

اون به زمانش گفت یه نوعش اما من یادم نیست .

باحاله ها .

از این مرض به اون مرض

تهش هم همشو بی درمون ان !

.

.

با شازده خدافظی کردیم .

حوصله ی این آدم کوچولو ی کنارم رو هم ندارم .

خودش مشکوک میزنه بعد هی سرش رو می کنه توو سوراخ های زندگی ِ من !

اگه نگم میرم چه دانشگاهی می ترکم چون آدم ِ زیادی دورم نیست که بگم ذوق کنم :)


City University

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 31 مرداد1391 18:56 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


چرا مطلب ِ قبلی اینگیلیسی بود ؟

به من جه ؟ اصلا به تو چه ؟

نه اینکه مثلا اینجا یه بلاگ ِ شلوغ و پلوغه و فارسی نبودن مطلب کسی رو اذیت کرده .

خیلی الان جمله بندیم خوب نیست .

هیچ چیز ِ دیگه ام هم خوب نیست .

چی کار کنم ؟

اصلا مگه قرار بوده که چیزی خوب باشه که الان که نیست عجیب به نظر میاد ( یا بیاد )

اصلا چی فرق کرد ؟

اصلا من و تو کی بودیم ؟

چی مون فرق داشت ؟

آره ، آره .

کلی چیزا فرق داشت اما اون ته ِ ته .

اون تنهایی و غم و مدل ِ اصلی یکی بود .

حالا که چی ؟

به درک . به تخمـ.ـم . به تخم ِ تو  که البته تو همیشه من و رو حواله کردی به چپ و راست .

حاجی ما سادگی کردیم .

اصلا مگه قراره هر اَنی شبیه ِ شماست تهش بشه مال ِ تو ؟

مگه خونه خاله اس ؟

نه برادر ِ من !

اینقدر نکن توی اعصاب-روان ِ نداشته ی ما .

د ِ صدبار گفتم من با هزار نفرم بخوابم ( که جاست یو نو ، نخوابیدم ) ،

بازم شوما دآش ِ ما یه اس بزنی ما این ور دلمون توپ توپ می کنه .

آخه تو که می دونی که من می دونم که مال ِ من نیستی ، اس ام اس میزنی دل ِ من رو بسوزونی ؟

مثه این بچه ها که اسباب بازیشون رو نشون ِ دوستشون میدن بعد میگن :

ببین ! ببین ! مال ِ خودمه ! کـ.ـونت بسوزه ، بهت نمیدم .

که تهش میشه همین که منم بگم برو جای اینکه من حرف بزنم ،

آهنگ ِ خدافط ِ بهرام رادان رو گوش کن تا بفهمی اگر می گم خداحافظ ،

نه اینکه ترک ِ تو ساده اس .

بعد تو !

میای به منی که به هوای درس ، شب تا صیح بیدار مونده بودم اما

جای ِ درس نشستم آهنگ ِ شاهین ِ نجـ.ـفی گوش کردم یعدم

هی پیچیدم به خودم که زار نزنم ،

تو ! میای به من ! اس ام اس میزنی بعد ِ عمری سکوت که برو آهنگ ِ فلان ِ

همین مردک رو گوش کن !

خوب معلومه مرد هم گریه می کنه وقتی که سرش روی دامن ( لول ) ِ تو باشه .

من یکی که این آرزو رو به گور میبرم که سر بذارم توی بغل ِ تویی که

مثلا عشق ِ زندگی ِ آبکی ِ منی و بی دلیل گریه کنم تا خالی شم

از این همه دردی که حتی خودمم نمی دونم چی ان اما فقط سنگینیشون داره خم می کنه من رو .

داره دوباره بی خوابی هام رو شروع می کنه .

داره لرزش ِ دائم ِ دستم رو بیشتر می کنه .

داره چشمام رو باز گود میندازه و بی حالت می کنه .

چیزی هم کمک نمی کنه .

وقتی دکتر قراره از حرفای تو بفهمه که تو چته و

اولا دکتر که گاوه .

دوما ذهن ِ من خودم رو هم بازی میده چه برسه به اون بدبخت .

خوب همین میشه که یارو توو پرونده می نویسه شما خیلی خوش تیپ اومدین سر ِ جلسه و

بسیار هم عادی به نظر میومدین برای یک آدم ِ آسیایی .

بعد خب همینه که شما به ستاره ها می پیوندین .

بعد از ستاره ها رد میشین ،

میرسین به اون جزیره هه که مثه برمودا هرکی رفته اونجا دیگه بر نگشته .

اما این بار اسمش گـ.ـا هست .

بعله .

بلیط ِ وی آی پی ِ بسیار فرست کلاس برای رفتن به گــ.ـا .

همینه دیگه .

بعد همینه ایران رفتن ِ شما یعنی کایوس .

باباهه که فقط نگرانه چند وقت اونجایی مبادا زن ِ موقت ِ مثلا-پنهانیش رو بشه .

خودتم که اصلا نمیدونی خونتون کجاس . وسایلت کجاس .

این بار طرف چه بلایی سر ِ چیز میزات آورده .

آبی هم که خبری ازش نیست .

یعدم هی باید جلوی خودتو بگیری تا اس ام اس ِ رگباری نزنی به "کسی"

چون حالا اس ام اس هاتون ارزون تره یه درصد احتمال داره جواب برسه بهت !!!!

نقطه

نقطه

نقطه

و من هنوز دو تا امتحانم مونده .

این یه ماهه هر گـ.ـُهی خوردم غیر ِ درس خوندن .

الانم هنوز حوصله ی درس ندارم .

می دونی ؟ جالبه که من این همه داغون شدم اما هیچ کس ،

نه می فهمه که تغییر کردم و نه به تخـ.ـمشه .

آخ چقدر می خوام با یه چیزی ( علفی ، کدئینی ، مشروب ِ زیادی ، یا هر چیز ِ جدید ِ دیگه ای )

بی حال شم ،

بیفتم رو تخت ، سیگار پشت ِ سیگار و برم هوا .

که البته داستان ایراد داره چون واسه سیگار کشیدن توی خونه ی ما باید بری تو تراس

تهش اینکه همه چی همین شکل ِ اّنی که داره می مونه ،

بلکمون هم بدتر میشه .

مام عین ِ بــُز هی نیگا می کنیم و هی نشخوار (خار؟ خوار ؟ )

و آهان ، هی هم دود !

و هی باز همین اتفاق تکرار میشه .

بد تهش میگن یارو خوشی زد زیر ِ دلش رفت خودشو کُشت .

د ِ لا مصب یارو حد ِ تحملش کم بود .

یهو پُر شد ، سر ریز کرد ، از بالای برج مثه فیلما افتاد پایین اووخ شد .

حالا حتی اگه فیزیکاً هم همچین غلطی نکرده .

اما رواناً یه همچین بلایی سرش اومده دیگه .

همین دیگه .

یعنی الان این مطلب بی معنی ترین ، اما یکی از پر احساس ترین و پر استفراغ ترین نوشته هامه !

پُر استفراغ یعنی من خودم رو توش خالی کردم . نه اینکه شما کیبوردت رو به گــ.ـُه بکشی الانه .

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 22 خرداد1391 17:20 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


what i remember of u 
is all i have left
don't get me wrong 
I don't see u the way i WANT to .
i am trying to see u the way u r
the problem is 
i never knew u
all i knew was things i wanted u to be
u never speak enough to me to get u , to feel u like u are
thats not on me 
and the way i feel 
or i fuckking felt
i guess would never change if i really start to know u
cause deep down , i do know u
u r the reflection of me
u r a broken soul , trying to find a way
( well not really sure if u r trying) 
but i see u 
like they say in Avatar the movie
i see u from inside
and i know , the truths u said that if i knew , things would have changed
yes they would
but the feeling ,
they never change
like i would never forget 
.
but that doesn't matter
u wont talk 
and i cant reach u
and thats the end of it for now
we wait
for another cause that u dare to speak up

and we hope we speak more than two sentences. 

.

And for the first time

I'm sorry
even though nothing was my fault 
I'm sorry
i was so desperate and lost 
that i fell in love with the smallest light u showed me
..
ever had that felling ?
to think of some one else 
when u r hugging another person ?
that's like the greatest sin of all time
and i am doing it 
ever feared u might call people by some one else's name because u r thinking about them too much too often ?
but i know
things never change
that's why i am trying to be happy for your happiness even if it's without me in it
but i would never let go
u would remain the same for me , 
in my mind ,
in my dreams,
and i am truly sorry that i can't change it
OK
i wont tell u to stay happy 
ill just tell u to stay .
so i just watch u from distance and be happy for u


+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 28 اردیبهشت1391 17:2 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


یادمه ۳-۴ روز یا فک کنم یه هفته پیش بود

که داشتم آرشیو ِ اون قدیم قدیم هام رو چک می کردم.

یه پست داشتم راجع به اینکه از یه دونه - دو تا سیـــــگار

چه جوری رسیده بودم به ۷-۸-۱۰ تا .

الانم دارم فک می کنم که چی شد که دوباره علف و سبزه کشیدم .

و مشکل اینجاست که خیلی کلیشه ای رفتم پاچیدم فکرام رو

روی شازده قشنگه .

و آهان اصل ِ مسکل اینجاس که من فردا کله ی صبح امتحان مکانیک دارم .

کلمه ای هم حالین نمیشه .

توی کتاب ، فرمول های سر ِ امتحان هم هیچی بهمون نمیدن .

و من هنوز نمیدونم چرا روووو هواام از اثرات کشیده ای دیشب

و می لرزم .

و نمی فهمم آدم ها دارن چی میگن مگه اینکه ۱۰ بار حرفشون رو فکرار کنم .

و هنوز مکث دارم

و هنوز چشمام باریک مونده یه ذره .

و احساس ِ بی جنبگی ِ شدید دارم که با دو دست کشیدن و کلی شوکول روش ،

چرا هنوز اثرش نرفته .

هنوز شبیه ِ هنگ-اور زده هام .

و درس دارررررررررررررررم !

اَی کیــــــ.ــــرم توت دنیا و واینا .

 

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 26 اردیبهشت1391 19:41 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


تو !

می دونی من چقدر تلاش و وقت گذاشتم تا یادم بره تورو  ؟

این یه اصله . نه من شناختمت درست ، و نه تو .

اما با همه ی این داستان ها ، هنوز یه چیزی هست . مگه نه ؟

حداقل واسه من ِ بیچاره هست لابد که با دیدن ِ یه دونه اس ام اس ِ ناقابل که اصلا امکان هم داشت تو نبوده بودی ، پرت شدم وسط ِ خاطراتم .

به چه حقی می خوای برگردی ؟

می دونی من چقدر زور زدم تا روز ِ تولدت نیام چیزی بگم ؟ میدونی ؟

می دونی هنوز با اسم ِ خیلی چیزا یهو یادت می افتم ؟

میدونی نمی تونم آهنگ های مورد ِ علاقه ام رو گوش بدم جون هی تو ِ لعنتی می پَری وسط ِ ذهنم ؟

نه دیگه .

نمی خوام بیای . چون نمی خوام بری .

خودتم خوب می دونی من با یه جمله ات آب میشم .

تو میدونی من میشناسم طرز ِ نوشنت رو .

می دونی چند تا سیگار اون وسط دود شدن تا من آروووم بشم و دیوونه بازی در نیارم ؟

مگه چیز ِ زیادی خواستم ؟

اولش آره . که می خواستمت واسه خودم ، زیاد بود اما الان ها دارم زووووووووور می زنم که نخوام .

یادم نیاد همون یه کوچولویی که ازش میشناختم چقدر عالی بود .

من ترسو ام . می ترسم . تو همه ی خاطراتی هستی که من ازش فرار می کنم اما خوبی .

یه ترس ِ خوب اما باز ترسه .

هنوووووووووووووووووووووووز هر آدمی که یه ذره شبیه ات باشه یبه نظرم جدابه .

آخه لعنتی فکر ِ منم بکن .

چقدر دوست داشتم باور کنم که اون اس ام اس ِ بی نام و نشون از آبی بود و تو یـــِــیهو یاد ِ من نیوفتادی .

مثل ِ همون قصه ای که یه رفیقکم گفتم .

اما دیـــــپ دَ-اون می دونستم . و می دونم .

تولدت بود و فک کنم من بیشتر از همه یادم بود . از ماه ِ پبش از تقویم حسابش کرده  بودم به میلادی .

اما ساکت موندم . هی رفرش کردم اون وب ِ لعنتی رو تا اون جا پیدات شه .

یادته گفتی هیچ کس نمی تونه واسه همیشه شماره ۱ ِ کس ِ دیگه ای بمونه ؟

آره درسته اما میدونه توی مدام بمونه . مدااااااااام و مداااااام و مداااااااااااام بمونه .

 بمونه یه گوشه ی ذهن ِ یکی و هی نیگاش کنه .

.

.

به شونه ات نزدم ( ای آدم برفی ) که برف بتکونم .

زدم تا بیدار شی . چون آدم برفی نیستی اما روت کلی برف نشسته .

.

.

شنیدی میگن یکی ، یکی دیگه رو عاشقه ؟

این به این مفهوم نیست که صرفا ْ تک تک ِ کارها و فکر هاش رو تایید می کنه .

بلکه به این معنی ایه که هر چیز یا فکری که مال ِ اونه ارزش داره و

به خاطر ِ اینکه مال ِ اونه ، خوب و این ها حساب میشه .

وگرنه آره . اینجا دنیا اصطکاک داره .

هیچ چیزی کامل نیست .

اما گاهی واسط یه آدمی پبدا می شه که به چشم ِ تو کامله . پرفکت اِ .

و این بسه . همین کافیه .

و دهن ِ زندگی ، چون که هی ادامه هم داره .

.

.

و یا شاید همش یه اس ام اس اشتباه بود .

و شاید واقعا آبی بود !

و شاید تو واقعا دیگه نیسنی .

شایدم هم نه .

شاید هم آره .......

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 20 اردیبهشت1391 14:59 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


گاهی ،

یعنی اون قدیم ها ،

فک می کردم که اگه زمان رو بتونم برگردونم همه چیز درست میشه .

دیروز فهمیدم که نه .

اینکه چقدر باید برگردی به قبل .

یه سال ؟ دو سال ؟

۱۰ سال ؟

شاید ۸ سال بگردی ، بگی دیگه افسردگی نداشتم ، پس همه چی حله .

نه . قصه ی ما از بچگی درست نبود .

عجیب بودم همون موقع ها هم .

خیلی ضایع نبود اما خودم که یادمه .

برگرد عقب تر .

بگو شاید اگه بابام کس ِ دیگه ای بود اوضاع خوب در می اومد .

بگو شاید اگه مامان ِ مامانم آدم بود ، یه شوهر ِ درست پیدا می کرد .

بگو اگه وضع ِ خونوادگی ِ اون درست بود ، آدم بار می اومد .

بگو اگه مامانش نمی مرد .

یگو اگه داداشش خر مقدس نبود .

بگو اگه داش ممد نمی اومد اسلام بیاره .

آره شاید اون موقع یه چیزایی میشد .

اما یادمه توی کتاب ِ داستان ِ اشباح ( کتاب ِ بچگونه ، تخیلی ، نوشته ی دارن شان )

یه تئوری بود ( ببین حمزه رو یافتم توی کیبورد ِ بی-لیبل :)  )

که می گفت مثلا اگه هیتلر به زمان ِ خودش ، هیتلر بازی در نمی آورد ،

جامعه می طلبید که یه آدم ِ دیگه ، یه شخص ِ ایکس ،

بیاد همین کارا رو بکنه .

یعنی حلوی هیچ کدوم از اتفاق های بد ِ دنبا رو نمیشه گرفت .

چون همشون نتیجه ی حس و حال ِ زمان ِ خودشون بودن .

حالا جدا از این قصه که من توانایی دارم از کتاب ِ تخیلی هم ،

تئوری ِ فلسفی در بیارم (!) ،

این نشون میده که هیچ چیز چیز وقت درست نمیشه .

حتی اگه بتوبی کار ِ ناممکنی مثل ِ برگردوندن ِ زمان انجام بدی .

همه جیز به همون گُهی ای که بود خواهد موند ،

اینم احتمالا یکی از تقکرات ِ جناب ِ مورفی بوده اما احل مهلت نداده ثبتش کنه .

.

.

و من !

از خودم هم بگم یه ذره خالی بشم .

من ؟ من همش انگاری منتظرم .

نه منتظر ِ ظهور ِ داش مــِهدی ها !

اما منتظرم همش که یه اتفاقی بیوفته .

اون حس ِ تخمی ای هس که هر از گاهی داری بعدش یه اتفاقی میوفته .

همون . اونو من الان ماه هاست دارم . و هیچ چیز عوض نمیشه .

و هنوز خسته ام .

اینم دیالوگ ِ تکراری ِ منه .

فک کنم یعنی از پست ِ دوم ِ این وبلاگ من این جمله رو گفتم .

ولی خب بازم میگم .

چون هنوز خسته ام .

شما حساب کن این چقدر خستگیه دیگه که هی روی هم تلنبار شده .

و درست نمیشه .

۲۴ ساعت هم بارها شده بخوابم . تهش باز هم نــــُــچ !

و آهان !

ویـــ.ــد کشیدم واسه بار ِ اول !

جالب بود .

همچین دورم شلوغ پلوغ نبود که خوش بگذره .

یا شاید هم اگه بود باز هم خوش نمیگذشت .

چمی دونم .

اما حالب بود که رفته بودم توی مود ِ تفکر !

یعنی ملنگ هم بشم باز من آدم نمیشم .

اما خب من بازم بیخیالی ِ کدئین رو ترجیح میدم .

به علاوه اینکه ارزون تره . مصرفش هم راحت تره .

بابا آخه نا مسلمون ! تنباکو+علف ، بپیچیش لای کاغذ ، بدون ِ هیچ فیلتری !

دیگه من ِ بیخیالم یه جوری میشم اون همه مونوکربون حناق کنم .

بعد تازه قورت بده . نگهدار . با دهن بده بیرون .

سخته دیگه . دود باید از دماغ بیاد و سیم کشی اینجوریه توی بدن ِ ما .

دو بار از دماغ دادم ، تا ۲ ساعت بعدش دماغ درد داشتم !

بعدم که تشته ات می کنه . اتاق ِ این دوست ِ مام دستشوییش خراب بود ،

هی باید با اون قیف ِ داغون و ضایع رژه میرفتی توی کالج !

فک کنم همه رسما با یه نیگا فهمیدن .

ولی همون فاز بود . همون فاز ِ بی قیدی ِ کدئین جان ِ خودمان بود !

فقط طولانی تر بود .

خلاصه که کلاغه هم با جی-پی-اِس خونه اش رو پیدا کنه ،

بازم ما به ذره مون هم به آدمیزاد ِ عادی نمیره .

و آهان ،

 پ.ن : دهنم هی پر و خالی شد تا بتونم فاری تایپ کنم و املا ها رو رعایت کنم . دیگه غلط ِ انشائی حواله به سمت ِ غروب ِ آفتاب ِ فلان شده !

پ.ن ۲ : دهن پر و خالی شدن یعنی دهان به طور ِ مکرر ، گا.یـ.ـیـ.ــده شدن !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 29 اسفند1390 23:46 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


اینجا به گمونم درش داره تخته میشه .

فارسی تخلیه کردن سخته وقتی تمام ِ درسات اینگیلیسی ان.

چمی دونم.

هنوز خسته ام .

هیچی عوض نشده .

و آهان ، متنفرم از فیزیک ِ مکانیک .

قسمتی از ریاضیمه . باید بخونمش.

اما آخرین باری که این چرندیات ِ قرقره و اینا رو خوندم ۳ سال پیش بود .

اوج ِ خواب و کدئین .

و آهان ، امروز ( یعنی دیروز )

رقم زده شد به اولین روزی که من فحش دادم به کدئین .

سرما خوردگی ِ خفن گرفتم . از اونا که انگاری داری میمیری اما نمیمیری .

نفسم به زور در میومد . فک کن از فرط ِ گلو درد سرفه نمی تونستم بکنم .

اما این کدئین لامذهب اثر نکرد .

فرمول این بود : چای+کدئین+خواب در هوای دم کرده = ( ۹۹٪ ) درمون ِ گلو درد .

خب نشد . الانم ما مریضیم هنوز.

صبح هم هِلِک هِلِک یا این حال اومدم کالج ، دیدم معلمم سرما خورده کلاس ندارم .

ریدم قبر ِ پدر ِ این شانس ِ گووزم .

د ِ آخه معلم ِ کُس کش ( البته موقتا ، وگرنه آدم ِ خوبیه ) یه ایمیلی، کوفتی بزن وقتی نمی آی.

.

.

جهت ِ توضیح واسه آدم های فوق ِ ابلهی که متوجه منظور ِ من از پست ِ قبلی نشدن . ( یعنی احمق در حد ِ آمیب )

نه برادر/خواهر ِ جنده-زاده ی من ، بیمار ِ روانی بودن کلاس نداره .

هیچ کس هم دوست نداره مریض باشه .

منم استریو-تایپ ِ یه بچه افسرده نیستم ، نمی فهمی نرین دو دستی به اعصاب ِ نداشته ی نویسنده .

اون مدل ِ نوشتن ِ منه .

که مثلا خوب باشه ، سکــ.ـــسی باشه قلم .

وگرنه مام مث بقیه آدما میخوایم سالم باشی .

منظور این بود که وفتی نمیدونی چه بیماری ای داری، درمونی هم نداری .

ریدم توی شعور ِ نداشته ی همه ی نویسنده های کُس-کامنت های پست ِ قبلی .

و آهان ، راستی ،

مستر-شازده ٬ ما عادت کردیم دری-وری بشنویم از شما .

شما خوب باش. مام خوبیم . حتی اگه متاسفانه نمیگیری و نمیفهمی حرفام رو .

یه جمله ی گوهر (گهر ؟) بار از چیز فرند ِ ما که از ضرب المثل ( ز ؟ ذ ؟ ) هیچی حالیش نمیشه و

در حین ِ دعوا هم زمان ریـــ.ـد به خودش و ما ! :

" اگه دختر ِ عاشق پیدا کردی، پسر ِ با وفا هم پیدا می کنی "

یعنی دَبــِـل-ریدمان !

به خدا هم چین ریدنی توانایی می خواد . راحت نیست .

کماکان ، حلق ِ جماعت ِ احمق ِ جاج-مــِنتال ِ پست ِ پایین . خیلی اعصابم رو خورد کردین .

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 17 بهمن1390 15:39 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


یه نقطه ای هست توی راه ِ کج و کوله ی زندگی ،

که یهو وایمیستی ،

ری-سِت میشی .

یادت میره کجایی ، کدوم وری داشتی می رفتی .

یعنی دقیقا همون کیـــــــــــــــــــــــــــــه ؟ کـــــــــــــــــــیه ؟!

بعد یه وات دِ فـ.ـاک به خودت میگی .

چاهار تا هم فوش ِ فارسی ،

بعد وایمیستی نیگا می کنی .

که یعنی من چه کردم اون دور دورا که حالا اینجام .

چه کنم ؟ کجا برم و اینا .

جالبه اون نقطه هه .

این همون نقطه هس که امکان داره زندگیت رو از این رو به اون رو بکنه .

نکته کنکوری : صرفا هم این تغییر به معنای خوب بودن نیست .

من خودم مثال ِ زنده ی ریـــ.ــدن به وسعت ِ دریام توی این نقاط ِ مهم .

خوب بستگی داره دیگه .

.

.

اون نقطه هه ( حالا اینقد میگم نطقه انگار کلاس هندسه راهنماییه )

یه جایی یه همانند ِ (ووو کلمه رو ! ) بی وزنی .

یه جورایی باید سریع بگذرونیش .

وگرنه مثه کارتون ِ میگ میگ ، اون گرگه ( هر جونور ِ دیگه ای که بود . نَپَر وسط ِ حرفم )

وقتی داره تند میدوئه بعد صخره رو رد می کنه و هنوز داره تو هوا می دوئه ،

بعدش یــِــیــهو ( دقیقا یـــِــیـــهو )

سرش رو پایین می کنه میبینه رو هوائه ،

بعد زاررررررت می افته .

اگه زیاد توی اون نقطه بمونی ،

دقیقا با همین صدای بلند ِ زاررررررت می افتی ،

خیلی رمانتیک هم لابد میشکنی .

چم دونم .

کلا می افتی دیگه .

خودت بفهم .

نتیجه : دادا تصمیمت رو بگیر .

مثه من سه هفته زامبی-نما نشین .

تهش هم از فرط ِ بی کسی ،

برین توی بازی ِ آنلاین با غریبه ها درد و دل کنین .

بماند که یارو واز مونده بود من چه مرگمه هی میگفت چرا اینجوری ای ؟

من اینجوری دوست ندارم .

و به قول ـ مهران مدیری شما ببین این کجای اونه .

البته آخرش هپی-اِندینگ شد ،

اما خوب نبود .

نه که کلا بقی چیزا خوبه .

آهان .

بیماری ِ جدید یافتم که بهم می خوره :

Schizotype personality disorder

من که کلا هر بیماری ای می خونم بهم میخوره .

یه روانشناس می خواد بیاد از روو من تز ِ دکترا بنویسه ،

ام-پی-۳ ِ انواع امراض ِ روحی روانی !

باشد که ما تهش بتونیم یه اسم پیدا کنیم با کلاس بگیم فلان مرگمونه .

نه اینکه ۴ ساعت بخوایم اسم ردیف کنیم .

بعدشم .

این مطلبم رو دوست داشتم .

حس می کنم یه ذره مثه قدیما نوشتم .

از خودخواهی در اومد . یه ذره همه گیر تره .

قد ِ بقیه هم صرفا استفراغ نیست .

یه ذره حرف هم داره اون وسط مسط ها !

 

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 30 آبان1390 18:0 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


اگه می خواین بدونین کی هستین ،

فقط کافیه فک کنین که بی نهایت زمان دارین توی زندگی

و اون وقت بشینین ببینین که میخواین چی کار ها بکنین

ساده اس

دنیا ساده تر میشه اگه فاکتور ِ زمان رو در نظر نگیرین

البته ، یه ذره ساده تر.

من ؟

من هنوز همون آدم ِ مشکی ام .

اما پیچیده تر .

زندگیم سیاهی ِ پیچیده تری داره از اینکه فقط فلان چیز ها رو کم دارم .

یا اینکه فقط نرمال نیستم .

شما چی کار می کنین اگه بی نهایت عمر کنین ؟

ایم-مُرتال باشین . نامیرا .

من وقتی بهش فکر کردم ترسیدم .

نه واسه ی همه ی اون کوفت و زهر ِ مار ها که نمی خوام زندگی کنم و اینا .

واسه اینکه چقدر دوورم از اونی که می خوام .

مهم نیست .

بگین من چقدر حوصله سر بَر هستم . یا شدم . یا بودم . هر چی .

من ؟

من می خوام بخونم . بدونم .

من فکر می کنم انسان بهترین ِ آفریده ها نیست .

اشرف مخلوقات نیست . اینا فقط لغت ان . من هنوز خدایی رو نمی بینم که بخواد بیافرینه و این کـ.س شعرا .

منظورم بهترین ِ موجود ِ زنده اس .

ما نیستم . اما توانایی داریم که تلاش کنم تا بهترین باشیم .

هوش ، آی کیو یا هر چی که بگی . فهم .

ما داریم .

من می خوام ازش استفاده کنم تا بفهمم .

می خوام روانشناسی بخونم تا بفهمم مردم چی ان . آدما اصلا چی ان .

اقتصاد بخونم تا ببینم دنیا روی چی می چرخه .

من از سیاست متنفرم . با علم ِ بهش ، ازش متنفرم .

چون تمام ِ سیاست فقط معادلات ِ ساده ایه که فقط بی جهت پیچ خورده .

من عاشق ِ هیتلرم .

نه واسه ی آدم کُشی هاش .

واسه ی ایده ی ساختن ِ انسان ِ کامل .

واسه ی این که چقدر می تونست با حرفاش و با بازی با روانشناسی ِ مردم ،

روی اون ها این همه تاثیر داشته باشه .

اون نا خود آگاه این کار رو می کرد.

و این نهایت ِ قدرته .

اهمیت نداره برام که چی کار کرد .

ایده ی پشت ِ کارهاش ارزش داشت .

و من نیستم .

من اصلا در راهی قدم الان بر نمی دارم که حتی در یه آینده ی دور ،

یه این چیزایی که می خوام برسم .

چرا ؟

من می ترسم .

من می ترسم از اشتباه کردن .

می ترسم بعد از وفوع اون اشتباه ،

دیگه زمانی برای درست کردنش نباشه .

و همین باعث میشه سر راست ترین راه رو انتخاب کنم .

من اون آدم ِ ساده ی سیاهی که شما می خواین نیستم .

من پر از ایده ام .

من گاهی عاشق ِ فکرام میشم وقتی میبینم

فکرایی که من با این سنم کردم ،

ریچارد داوکینز اثباتشون می کنه و همه جوری گوش می دن انگار که پبغمبره .

سخته .

و همه ی مشکلات بر می گرده به یه نقطه .

بسیار احمقانه اما یه نقطه .

اینکه من دارم با دو شخصیت ِ مجزا درون ِ خودم زندگی می کنم .

یکی همینی که می تونه این قدر بلند پرواز باشه ،

اعتماد داشته باشه به خودش که می تونه .

که برتره از خیلی ها .

که قبول کنه همه ی این تفاوت هاش با بقیه ،

علتش اینه که اون بهتره .

این قسمتی از من که این آرزو ها رو داره ،

در یک کلام .

می دونه که می تونه به چیز هایی که می خواد ، برسه .

اما این همش نیست .

اون خیلی شیطانیه .

حاضره هر کاری بکنه تا برسه به چیزی که می خواد و

چیزی برای از دست دادن هم نداره .

و همین دو خصوصیت اون رو ترسناک می کنه .

در مقابل .

یه کی دیگه هم هست .

معتقده که من اگه متفاوتم ،

واسه اینه که چیزی کم تر از بقیه دارم .

که توانایی ِ خاصی ندارم .

همونی که مدام میزنه توی سرم .

همون صدایی که همیشه دعوا راه میندازه .

اون خیلی کم-خواه هستش .

همین که به یه حد ِ عادی برسه براش بسه .

باشه .

هر از گاهی وجود ِ این دوتا خوبه ،

میشینیم همه با هم بحث می کنیم و

به نتیجه های خوب ِ فلسفی هم می رسیم .

سه تایی .

اما در بقیه مورد ها ،

فقط باعث میشه وسط این و اون گیر کنم و

نتونم حتی به خواسته های نرمال ِ یه آدم ِ عادی برسم .

گاهی میشم این ،

گاهی میشم اون .

گاهی هم خودمم . خاکستری .

نه که یکی سیاه باشه و یکی سفید .

فقط بحث ِ بی اثر بودن .

و هیچ درمونی نیست .

.

.

کلا اگه هر ۸ خط در میون این متن رو بخونی ،

جمله ها هیچ ربطی به هم ندارن .

اینم مشکل ِ من نیست .

خودت حلش کن .

من تخلیه می کنم .

همین .

حس می کنم دارم پیر می شم .

ترسناکه از دست دادن ِ زمان ِ زندگی .

و همه ی این سخن های ما از کجا نشات ( یا با هر املای دیگه ای که هست ) گرفت ؟

از فیلم ِ این تایم .

به جان ِ مادرم نمی دونم این دوستان ِ ایرانی می خوان چه جوری اسمش رو ترجمه کنن .

اما بازم این مشکل ِ من نیست .

این تایم . سر ِ وقت .

به سمت ِ مرکز ِ غربیم اگه فیلم اکشن هست .

واسه من اون ایده اش بود که مهم بود .

و آهان

من کاملا به تناسخ ایمان آوردم ،

وقتی اون ماسک ِ صورت ِ نصفه گربه رو زدم و

تصویر ِ توی آینه به طرزی ترسناک آشنا بود . اصلا من بود .

این بار خیلی هی ترسیدم .

بس که همه چیز ترسناکه .

 هوووووووووووووو

و ریــ.ــدم به سنت ِ پس-از-دو-نقطه های کوتاه

اگه بود سنتی ، بس که این بار روده درازی کردم !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 16 آبان1390 22:51 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


نمی دونم چی میشه نوشت .

یا شاید فقط یادم رفته چه جوری میشه نوشت که خوشایند باشه .

حالا خوشایند بودنش به چپ . فقط قابل ِ خوندن باشه .

اول یه چیزی هست.

یه روزگاری ، ما یکی رو شناختیم .

که خیلی دوور بود از ما ( من ) .

اما من بود .

یعنی اقکارش عین ِ من بود.

و اولش این شباهت خیلی به دل نشستنی بود اما بعد دلِ آدم رو میزد.

چون دوتا آدم ِ خل با هم جمع بشن کلا ترکیب ِ جالبی از آب در نمی آد.

خلاصه که فصه عشقی بود . اما رسیدنی نبود

اما مسئله این بود که اون انگار من بود در مدت ِ آینده .

و این شدید ترسناک بود.

و ... و ... و....

من بارها گفتم شازده .

امیدوارم توی زندگیت موفق باشی .

و بدون که هر جا کم آوردی ، من عین ِ یه دوست و سنگ ِ صبور و این کُس شـ.ـعرا پیشت هستم.

گفتم یعنی نُ مَــتــِـر وات ، من اینجام .

یعنی اگه توو دنیا فک کردی آویزوونی اون وسط ، بی هیچ وابستگی ای ،

بدون من هستم .

مثه کوه و اینا .

منظورم هم همونی بود که گفتم .

اما هر بار که این حرفا رو میزدم ( که زیاد هم زدم که شاید یه بار بشه اونی که میخوام ! )

دوست داشتم تو ام در جواب همون رو بگی .

چون من میدونم بی کس ( این بار فقط کـَس . کـُـس نه ) بودن یعنی چی .

بی هیچی بودن و معلق بودن چقدر سریع آدم رو خرد میکنه .

و من نیاز دارم یکی اینجوری برام باشه.

اما هیچ وقت اون جوابی که میخواستم رو نشنیدم .

.

.

بیخی ...

سرم شوولووغه . شلوغ نه ها ! شوولوووغ .

یه دست ایران اسباب کشی کردم .

یه دست اینجا باید بکنم .

کلا الان گیر ِ زندگی ِ واقعی ام .

ملت دیگه چی می نویسن توو وبلاگ ؟ غیر از بالا آورده های فکرشون ؟

من می نویسم تا به یکی گفته باشم و بعد بتونم از ذهنم بندازمش بیرون.

 

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 25 شهریور1390 15:10 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


چند وقت پیش یه کشیش امریکایی ادعا کرد که چند روز دیگه دنیا تموم میشه .

نشد .

حیف .

.

.

بی هوا ،‌ دلم تنگ شد واسه وقتی که آخر ِ‌ تلفن هامون ،

هیچ کدوم حاضر نمیشدیم قطع کنیم چون نمی خواستیم اونی باشم که زودتر قطع می کنه .

بدون ِ اینکه یه بار هم راجع بهش حرف زده باشیم .

دنیایی داشتیم ها !

چه خوش بودیم رفیق !

.

.

هی ! دختره !

جون ِ من از خواب های من بکش بیرون .

عشق ِ اولم بودی . قبول .

وقتی میدیدمت ، هر بار یه حسی داشتم . قبول .

زیادی پاک دوست داشتم . قبول . 

اما حوصله ی مرور ِ گذشته رو بیشتر از الان ندارم .

.

.

امتحان هام هم داره تموم میشه . 

تا سپتامبر درس ندارم .

اما خوشحال نیستم .

هیچ کاری نیست که ازش لذت ببرم که بخوام تو تعطیلیم انجام بدم .

اصلا کلا هیچی .

حالا داشته باش اون روز داشتم با مامانم حرف میزدم .

علاوه بر اینکه خودش دلیل واسه زندگی نداشت .

حتی نتونست یه دلیل پیدا کنه که من زنده باشم یا زندگی کنم .

.

.

بعد ها یکی به من بگه این چه دنیاییه که باید مواظب باشی تا بابات سرت کلاه نذاره .

.

.

بذار توضیح بدم .

وضع ِ ( املا درسته ؟) خانوادگی داغون . ( یعنی بد داغون )

خودمم که سیگار و هر از چند گاه ِ نزدیک هی الکل .

حالا من و مامانم هی بهونه میاریم که مفیده اما من میگم اصلش الکلشه.

پتانسیل ِ هر مواد ِ‌ مخدری هم دارم اما گیرم نیومده .

روحا داغون . ثبات ندارم . مرضم هم پیچیده اس . 

اسمش اینه : borderline personality disorder

دکی هم موافقه اما خب من اسم ِ‌ فارسیش رو ندارم .

کلا داغونه . گویا درمون هم نداره . 

همه چیزاش رو هم دارم . تکمیل . 

این یه طرف . 

جسمی هم که داغون . قیافه که خراب. پوستم هم خراب . هیکل هم خراب . لرز ِ‌ دائمم هم داره هی بد تر میشه . 

خوردن و نخوردن ِ‌ قرصام هم اثر نداره . 

کلا ویبره . ژله رو ماشین لباس شویی. هر چی .

گاهی هم زیادی شدید میشه ، کلا راه نمیتونم برم . نمی تونم بنویسم و غیره .

حافظه و تمرکز و اینا هم که کلا هوتوتو .

هدف، انگیزه، شادابی ،‌ همه هیچی .

فارسی کلمه هاش یادم میره اون غلمبه سلمبه هاش رو که لازمه .

اینگیلیسی هم که قد ِ اینکه کارم راه بیفته .

عمرناش اگه تونستم دیگه توی ایران زندگی کنم .

هیچ کشور ِ دیگه ای هم بیکار نیست که رام بده .

هنوز معلوم نیست اما فک کنم درسام رو هم ریدم .

خواب ِ راحت هم ندارم .

تکرار می کنم . زیاااااااادی بازی می کنم . 

چون حواسم رو خوب پرت می کنه . اما خب خودمم حال نیم کنم با این موضوع .

انسجام فکریم رو هم بفهم از همین مطلب .

حالا بفهم ( اگه مثلا مهمه یعنی ) 

که چرا من اینجوری ام .

اینقدر داغون و دائم الخسته و ولو و گشاد و اینا .

.

.

راستی . 

اعتراف کنین ببینم اگه اسلام نبود ، یعنی کلا از ۱۴۰۰ سال پیش نبود ،

آیا زندگیتون بهتر نمیشد ؟

مال ِ‌ من بهشت میشد .

یعنی ۹۰٪ ِ لحظات و اتفاقات ِ زندگیم که نیاز دارن اصلاح بشن اما نمیشه بشن ،

همشون اگه ته ِ شون رو بگیری میرسی به این دین ِ زهر ِ‌ ماری .

.

.

و من هنوز که هنوزه صبر می کنم .

هر لحظه شاید یه چی بشه .

اما هی نمیشه .

صبر کردن هم که راحته .

هی می کنیم او را . ( صبر را )

هـــــــــِـــــــــــی روزگار !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 16 خرداد1390 6:41 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


هی چیز فرندک ،

ما رو می خونی و رو دست میزنی ؟

آره ؟

نه دادا .

من در حال ِ خوردن ِ هیچ گـُهی نیستم .

و نبودم برای مدت ها .

اون شمایی که داری دور میزنی ما رو .

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 12 اردیبهشت1390 1:23 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


این روز ها ،

خیلی اتفاق ها افتاد ،

حالا یا جدید یا تکراری هایی که تکرارشون هم شاد کننده اس و هم ناراحت کننده ،

که باعث شد که خیلی چیزا رو بفهمم .

اول اینکه فهمیدم و حس کردم که واقعا مهم نیست نیت چیه . 

چه خوب چه بد ، کلا نیت و انرژی فرستادن و این جینگول بازی ها به تخم کسی که نیست ، هیچ ،

به تخم ِ خودت هم نباید باشه ، چون اشتباهه .

بعد اینکه فهمیدم که گذر ِ‌ ( یا گذشتن ِ ) ۲ سال از این عمر ِ گــُه-بار که نَبــُریدیم دست و مچ ِ عزیز رو ،

مهم نبوده و من هنوز کامل یادمه که بریدن چه گونه ست .

و اینکه شیشه شکسته هم آی جسم ِ مفیدیه .

و مسخره است که ، 

۱) اون روزی که داغون بود خرده های یه بطری شکسته رو خیابون دیدم .

۲) انتخاب کردن با دقت که تیز باشه.

۳) بعد رفتم شستمش که میکروب نداشته باشه ،

۴) بعد بریدیم .

۵) و بعد بر خلاف ِ همه ی قول هایی که به خودم داده بودم ، بازم خون خوردم .

اینا مهم نیست . اون تیکه ی شستنش خنده بود .

و چیزای دیگه ای که توی این مدت یاد گرفتم ،

یکیش اینکه من می تونم با رگ زدن خودم رو بکشم .

قبلا فک می کردم نمی تونم . خب حالا که میبینم که می تونم خوشالم ( ح نداره‌)

همیشه این فوبیا رو دارم که نمی تونم برم جایی ( توی جایی ) مگه اینکه راه ِ خروج رو بدونم . 

یعنی باید باشه .

یعنی در عمل من رو بفرستی توی یه هزار تو در جا سکته می کنم میمیرم .

و یا یه جای تنگ مثه زیر ِ تخت که بیرون اومدن ازش سخته .

خوولاصه که خوبه که راه ِ خروج پیدا شد .

تازه همین دیشب توی خواب فهمیدم ( بعد از تجربه کردن )‌ 

که اگه از طبقه ی دوم ِ یه ساختمون هم درست نشونه بگیری و با کله خودت رو پرت کنی ،

میمیری .

کلا مدت ِ بلند ِ خوبی نبود .

رفتم روان پزشک .

زنیکه کیــ.ــری که اصلا یه زور اومده بود جای اون دکتر ِ جـنـ.ـده ی خودم ،

برگشته میگه تو که افسردگی نداری ،

به خاطر ِ‌ شرایط ِ خانوادت ، کلا حساس شدی .

به خدا می خواستم بزنمش .

می گف که واسه سن ِ تو زوده این همه قرص . 

باید همه قطع شه بشه یه قرص .

بهش میگم پی من چه جوری بخوابم ؟

چه جوری بلند شم ؟

چه جوری آروم شم ؟

میگه اینا همه توهمه .

تو اصلا توهم ِ وابستگی به قرص داری .

( به خاطر ِ اون قصه ی کدءین ها و اینا )

حالا بماند که راضیش کردم که آقا بکش بیرون فعلا ما درگیر ِ درسیم تا ماه ِ جون .

اما ریخت من رو کلا به هم .

می دونی ؟

وقتی باور می کنی که افسردگی داری و داری قرص مصرف می کنی ،

یه امید ِ‌ بسیار باریکی هست که میگی اگه قرصام اثر کنه ، 

همه چیز شاید بتونه خوب بشه و 

من شاید بتونم بشم یه آدم ِ‌ نرمال و یا حتی زمانی که قرصا خوب اثر می کنن ، 

تو حالت خوبه و این بسه برای آدمی به درموندگی ِ‌ من .

من اوکی ام با این قصه که در روز ۱۰ تا شخصیت دارم .

در آغاز ِ‌ اثر ِ قرص 

همراه با انرژی زا ،

اون وسطا ،

اون اواخر  ،

وقتی اثر تموم شد ،

و گاهی در برخورد با مورد های مختلف .

من با این می تونم کنار بیام و قبول کردم که هیچ کار نمیشه اش کرد .

( به تخم ِ چپ اگه هیچ کی دیگه باور نمی کنه که دست ِ‌ خودم نیست . )

اما اینکه بگن تو یه مشکلی داری ، بی درمون .

کاریشم نمیشه کرد . قرصم نخور .

اصلا هیچی . همینه که هست .

خب آقا ! من دیگه این رو نیستم .

واس همینه که الان وجود ِ راه ِ در رو لازمه .

چون اگه وتقعا این زنیکه قرصام رو قطع کنه .

باید جدی رفت مُرد .

حالا .

از اتفاق های دیگه .

من فقط می دونم این رفیقک ( همین چیز فرند )

پشت ِ سر داره یه گُهی می خوره و با یکیه .

منم که دارم گاهی با شازده کوچول می حرفم .

کلا که برابریم و رابطه مون خیلی جالب شده .

و کاریشم نمیشه کرد .

برام مهمه اما کاری نمی کنم .

اصلا چه بکنم ؟

یا کلا بکنم ؟

یا نمیشه ؟

حالا شاید شد .

.

.

حرف ِ ته .

این مدت فهمیدم همون گُه ِ  به درد نخوری که بودم ، هستم .

هیچی هم عوض نشده .

تهش هم به درد نخواهم خورد .

هیچی هم خوب نیست .

منم همیشه یا دستم آروم مثه پارکینسونی ها میلرزه 

یا کلن لرزه دارم .

و مهم نیست .

اصلا مهم نیست .

و آهان . فهمیدم تنها چیزی که بهش امید دارم برای پا شدن  در صبح ،

بازی کردن با گوشیمه . بازیاش خوبه .

و این بسیار بد و مضر و ایناس برای منی که الان باید درس بخونم اما حسش اصلا نیست و نمی خونم .

داآش .

بگذر .

بگذرون .

میگذره .

خــــِـــلاص .

( دیدی چرا نمی نوشتم ؟ چون زیاد میشد .

خب البته هرچی بیشتر وایمیستم ، زیاد تر میشه .

همون مرغ و تخم ِ مرغ 

یا همون داستان ِ اون دادای می-خواره در کتاب ِ شازده کوچولوی موسیو اگزوپری)

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 11 اردیبهشت1390 23:15 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


ببخشید اگه همش دارم فرار می کنم .

اگه همه چیز رو هی موکول می کنم به بعدا-ها !

چون که هنوز امید دارم که شاید یهو یه اتفاقی بیوفته و همه چیز رو عوض کنه - شاید !

و ببخش اگه همیشه دارم فیلم بازی می کنم .

چون دیگه نمی دونم و یادم نمی آد کی هستم .

ببخش اگه به هم-جنسم هنووووز حس ام بیشتره تا به غیر ِ هم جنس ام .

ببخش اگه همه اش منتظر ام اما نمی دونم منتظر ِ چی .

ببخش اگه همیشه خسته ام .

ببخش اگه هیچ وقت نمی تونم باور کنم کسی می تونه دوستم داشته باشه

چون خودم از خودم متنفرم .

ببخشید اگه سیــگار های بی دلیل ام حتی با التماس های تو کم نمیشه .

یا اگه عادت کردم به قرص هام و نگاه های تو اذیت ام نمی کنه .

و ببخش اگه گاهی ساکت می شم . یا خنگ می شم .

و یهو به نظر بیش از حد ِ معمول ، دیوونه میام .

ببخش اگه ده ها ساعت با تو خوش بودن ، خوشحالیش به گـ.ـا میره با یه ثانیه مرور ِ خاطرات ِ قدیم .

ببخش اگه نمی دونی چرا اما من از ایران و زندگی در اون فراری ام .

ببخش اگه می خوام گاهی بغلت کنم و بغض ام بشکنه اما نمی خوام بدونی چرا .

ببخش اگه واسه پنهان کردن ِ خودم ، دارم تبدیل می شم به یه بچه-مَسلَک .

اما بدون که نیستم ، حتی اگه خووب نقشش رو بازی می کنم .

بدون که خط ِ چشم ِ همیشگی ای که دور تا دور ِ چشمامه ،

واسه قشنگی نیست .

واسه اینه که الان مدت هاست چشمام همیشه خسته و پف کرده اس و چروک داره .

بدون که من دیگه هیچ خصوصیت ِ ثابتی ندارم به عنوان ِ پرسونالیتی .

هیچی نیستم .

انگار ِ یه روح که هی جاش رو عوض می کنه .

ببخش اگه من نابود تر از اونم که بتونم زندگی کنم .

و ببخش که حتی الان که همه چیز نسبتا خوبه ،

هنوزم فکر ِ مُردن خوشاینده .

.

.

و ببخش و ببخش و ببخش که من هیچ وقت به هیچ دردی نخوردم .

گاهی فک می کنم رفیق !

شازده !

حرفایی که بهم زدی ، توی دعوا ، که ریــ.ــدی به هیکلم ،

می گم اونا همه راست بودن .

چون منم خودم وقتی عصبانی میشم ، همیشه چیزایی رو می گم که

هیچ وقت نباید بگم اما راست ان .

و چون تو خیلی شبیه ِ منی ،

یعنی پس همه ی اون حرفا راس بودن .

و خلاص !

**حتی روانپزشکم هم خنده هام رو باور می کنه !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 8 فروردین1390 17:24 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


اوضاع خوب نیست .

مانیا شدت می گیرد .

شما در هفته یک روز به آسمان می پری ،

۷ روز هم به گـ.ـا می روی .

حلق ِ و هنجره ات دیگه جواب قرص نمی خواد بده .

قرص هم که کلا جواب نمیده .

دل و شش و دستت تــیــر می کشه ( نه از تیر های شما !)

سیگار هم دیگه حس نمیده برای کشیدن !

می خوابی .

خوب نیست دنیا اون توو .

بیدار میشی و

دنیا اینجا هم بدتر است

فرقش در اینه که دیگه بال نداری و نمی پَری .

همه چیز و کس ، ( کِس ، کُس ، کَس )

مثه نوار های ویدیوبی ِ قدیم ،

سیاه و سفید و خش دار است

اما شما دیگر تخم ِ خش دار کردن ِ مچت رو نداری .

و همین و همین و همین و همین .

.

.

این ته ِ ته ِ زور ِ هنری ِ (کُس)شعر گوییم بود .

خب الان بهتره .

دیگه حس ِ بی هتر بودن ندارم !

لرز ِ بی مرام گویا کادوی خاطره های قدیمه به الان .

عین ِ همون خماری ِ قدیم اما این بار بی دلیل و بی درمون .

دو روز ِ آخر ِ هفته و صبح ِ دوشنبه رو تار بادم می آد .

انگار دارم سعی می کنم خوابم رو یادم بیارم .

اما خب خواب که نبودم .

خیلی اما گویا بیدار هم نبودم .

اگه کلا الانه به این زندگی ِ فلان ، بگی بیداری !

آهان . راستی عیده !

ما هنوز نمردیم !

و عجیبه !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 27 اسفند1389 20:2 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


گاهی دیدی ددنیا یه قاب ِ مشکی میگیره دورش ؟

وقت ِ مستی این اُکی-یه . عادیه . اما وقت ِ عادی ، به نظرم نگران کننده اس .

و من اون قدر دلیل هست که مدام لازم باشه نگران خودم باشم .

اما نیستم . چون میشه روزی ۳۶ ساعت نگران خودم باشم و این منطقی که نیست هیچ . ریاضی هم نیست .

اما مغز ما تءوریه ! منم کیبوردم همزه روی دندونه نداره . سر کن با امکانات ِ‌ما !

اینجا اوضاع خوب نیست .

دارم روز به روز داغون تر میشم .

و نمیشه به کسی گفت چرا .

و شاید چون فقط کَس‌ِ ِ مناسبی نیست برای گفتن بهش .

و دیگه رفیق ! ایراد نگیر از املای ما . من انشام هم به گـ.ـا رفته .

بیخیال . منظور که برسه . میشِن کام-پیــــلیــــت !

اوضاع شاید میتونس خوب باشه .

آهای . دیگه نمی خوام کسی حسرت ِ زندگی ِ من رو بکشه .

دلم حتی میخواد برگردم ایران اما بشه زندگی کرد .

خسته ام .

دیگه دارم از هر وقتی بی معنی تر زر می زنم .

.

.

دوست داشتم می تونستم یه شعر بگم . 

اما نمیشه .

بیخیال .

ما هم زور میزنیم درس بخونیم اگه این لرز ِ بی مرام بذاره .


+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 23 اسفند1389 7:56 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


به قولی :

همه چیز آرووووووومه !

و

ملالی نیست جز دوری ِ گاه به گاه ِ خیالی دوووووووووووووور که

                          مردم به اون خوشحالی ِ بی دلیل می گویند !

.

.

.

ترکیب شده ی چند تا شعره ؟

به من چه ؟

به تو چه ؟

اصلا کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟

کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟

تو فکرم شاید دوباره دست به تیغ شم .

چمی دونم . شاید بهتر شدم ؟

قرصام هم که اثرشون از قرص ِ نعنا کمتره واسه خوش-حال کردن .

دلم واسه شازده ام تنگ شده .

آبی هم نمی دونم چرا جوابم رو نمیده .

مامانم هم هی گیر ِ الکی میده .

کلا هیچی خوب نیست .

دیگه هم یادم نمی آد گولی-منگولی بودن چه رنگیه .

هیچی دیگه .

تازگی ها خیلی بازی می کنم با گوشیم .

یعنی کلا درسم رو می خونم زود تا برسم با گوشیم بازی کنم !

و این خوب نیست

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 11 اسفند1389 17:20 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


به طور ِ رسمی بیماری ِ ما تبدیل شد به مانیا !

به سلامتی !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 22 بهمن1389 19:56 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


اون قدر خسته ام که حتی نمی تونم تلاش کنم تا بمیرم .

فقط میخوام بشینم به گوشه و نیگا کنم همه چیز رو . 

همین .

بی حرکت .

.

.

و آهان .

نگفتم !

ببین چی شدم که توی خواب هم ،

همش کابوس خودکشی میبینم !

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 16 دی1389 13:16 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


رفیق ! دادا !

یادته همیشه گفتم تو آینده ی مصور ِ منی ؟

( خداییش {مصور} ِش رو نگفته بودم اما گیر نده )

مضاف بر همه ی شباهت ها ،

والدین ِ عزیز ِ ما دارن جدا میشن .

.

.

آدمکم میگه خوشی زده زیر ِ دلم ،

منم نمی خوام براش توضیح ِ اضافه بدم اما اصلش اینه که

والا خیلی ها میگن افسردگی ماژور ، شیمی ِ‌ مغز رو عوض میکنه .

منم دیگه نمی فهمم . 

فقط می دونم ما یهو سر ِ یه بازی کامپیوتری دعوامون میشه ،

من میشم غرق اشک و هق هق و یهو همه ی بد بختی هام میریزه رو سرم و من له میشم .

انگاری یه سقف زدم بالا سرم . شیشه ای . 

مشکلات ِ همیشگی اون بالا هستن اما آسیب نمی رسونن .

به محض ِ اینکه اون سقف ِ نازک ( قبلش نگفتم نازک . شعور داشته باش بفهم که نازکه وگرنه که اصلا من اینجا نبودم ) میشکنه ،

همه شون هوار (حوار ؟) میشن رو سرم و دیگه هوتوتو !

در عرض ِ نیم ساعت روانی ِ‌ کامل میشم .

از خدافظی نکردن میرسم به وضیعت ِ درسیم (!) و

بعد دوباره آدم میشم .

میدونی ؟

گفتم بهت که . اینجا کمبود ِ آدم های ِ درب و داغونی مثه منه !

ما مجبوریم اینجا مدام فیلم بازی کنیم .

جای همه خالی کلا بازیگریم ۲۰ شده .

۲۴ ساعته تو نقش !

اما می ترسم .

مثه همیشه ، مثه اون گذشته های دور ِ ترسناک .

من از خودم میترسم .

خودم همونیه که سیگاریم کرد . سیگاری که هنوز میکشمش و براش می جنگم اما دیگه دوستش ندارم .

خودم اونیه که معتادم کرد .

همون تنها آدمی که خودکشی کردنش یه قیمت ِ من تموم میشه .

و اون خیلی سیاه و ترسناکه ! ( هو هو هو هو هو !!! )

الان یه ماهه مامانم ایرانه .

من نمیذارم این آدمک از پیشم جم بخوره .

بیچاره مجبوره با من توی یه تخت ِ یه نفره ی فسقلی بلوله .

اما نمیذارم بره .

می ترسم خودم باز با خودم تنها شم .

وقتی داغون بشم حتی نمی تونم خودم رو راضی کنم که قرصام رو بخورم .

میترسم از اون همه چاقوی تیز و اون همه والپرات سدیم و تیغ های توی اتاق ِ مامانم .

میبینی دو تا شدم ؟

میبینیش اون یکیم رو که حتی توی نوشته های هم میاد و نظرش رو توی پرانتز جا میده ؟

به جون ِ خودم توی من داره اتفاقاتی می افته

+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 16 دی1389 13:11 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |


X

اینجا سومین وبلاگمه . اون دوتای قبلی هنوز زنده ان و قلبشون میزنه . این بار می خوام قلمم رو رها کنم تا هر جوری که می خواد بنویسه .
بذار از خودم بگم . قبل از اینکه تو بگی من خودم می دونم که یه آدم ِ عوضی ِ عقده ای ِ روانی هستم . از موضوعات لطیف و عشق و عاشقی هم چیزی حالیم نمیشه اما شهوت رو خوب میشناسم . هفت هشت بار هم عاشق شدم و بعدش نابود شدم . در پایان میشه نتیجه گرفت که از اون آشغال هایی هستم که لنگه ام تو دنیا پیدا نمیشه !
اینجا قلمم آزاده . اگه مطلبی خوندی که به مزاقت خوش نیومد به من هیچ ربطی نداره .
به قبرستون تخیلات قلم مرده ی من خوش اومدی . قلم من مرده . می تونی بوی مرگ رو از لابه لای نوشته هام تشخیص بدی ؟
سعی کن کشیدگی ِ کلمات رو حس کنی . فقط سعیت رو بکن . شاید فهمیدی . شاید تونستی . گرچه کافی نیست . اما اگه شده برای یه لحظه سعی کن .
به جای فاتحه می تونی یکبار با صدای بلند فریاد بزنی که من دیوونم . شاید اینجوری روح ِ سرکشم آروم بگیره .
تو هم مثه من دیوونه ای آیا ؟


طبقه همکف
ارتباط مجازی


تک مطلب های خوندنی

مخصوص ِ خانم ِ روانشناس ( مخاطب داره )
جوابش رو بهم بگو
نظریه ی اثبات نشده ی من
کشیدن ِ مواد
آدما
پروفایل ِ نویسنده ی اینجا
اندر فواید سیگار کشیدن
تعاریف ِ اعتیاد
جوابش رو بهم بگو
توضیح ِ رنگ های به کار برده شده
فواید ِ نیکوتین
دلیل ِ موجهی برای جیغ ِ آهنگم
قوانین مورفی
خوندنی های قبلی


دفترچه خاطرات این وبلاگ کوفتی

هفته اوّل دی 1392

هفته چهارم دی 1391
هفته سوم مهر 1391
هفته دوم شهریور 1391
هفته اوّل شهریور 1391
هفته چهارم مرداد 1391
هفته چهارم خرداد 1391
هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته سوم اردیبهشت 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم بهمن 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته چهارم شهریور 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته دوم اردیبهشت 1390
هفته دوم فروردین 1390
هفته چهارم اسفند 1389
هفته دوم اسفند 1389
هفته چهارم بهمن 1389
هفته سوم دی 1389
هفته چهارم آذر 1389
هفته دوم آذر 1389
هفته چهارم آبان 1389
هفته دوم آبان 1389
هفته اوّل آبان 1389
هفته سوم مهر 1389
هفته دوم مهر 1389
هفته چهارم شهریور 1389
هفته اوّل شهریور 1389
هفته چهارم مرداد 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته اوّل مرداد 1389
هفته سوم تیر 1389
هفته دوم تیر 1389
هفته اوّل تیر 1389
آرشيو



کسانی که با من هم حرف اند

میعاد در لجن
مطرود
نا نوشته های مکتوب-->زیباست
لجن نامه
درخت آدامس--->سیاسی
بازگشت کرگدن
دوباره برگرد پیشم
آه دیزگاه
هذیان گویی های کلئوپاترا
نگاه ام نکنید
نیمه شب
ته سیگارهای دختر هار
دختری با جریان 666 ولت
گیلاس آبی
دل نوشته هاي ديــــــوانه ي روز هشـــتـم
شیب زیاد غدقن
Cigar ~ سیگار
Bad Handwriting
برهنــــــگی های مــن
Night Club (هميشگي...)
هـذیـانهـای یـک بیـمار روانـی
i_was_me
Contrast
هرزه گویی های یک دختر هرز
بوی گند پاهام... (Take off )
سگ مزاج
جاده زندگی من
میعاد در لجن
دختـــر کوچولوی بی پناه
unHolly GodeSs
ویار های پسری آبستن
امیدانه های امید
اضافات
نوشته های یک لاشخور آدم نما
شاید یه دیوونه
ان خور
.....موميايي مرده
هرزه نوشت هاي ذهن پسرك ...
Moon With All Of Means
سیگار و اسپرسو
برهنگی های ذهن پسرک
کلئوپاترا، ملکه ی غار نشین
زمستان مردگان !
خاطرات تلخ
Freak
تهوع ذهن
تکانه ها
پیش و پس




---------- --------