|
یه فیلم دیدم ، اسمش وانیلا اِسکای بود . یه مُشت هم بازیگر ِ معروف توش بود . حالا اینا مهم نیست . مهم داستانشه که بعد ِ به هفته هنوز رو مخمه . داستان راجع به زندگی ِ یه پسر ِ پولدار ِ خشگل ِ بی خیال ِ دختر باز بود . که یه شب توی یکی از مهمونی هاش ، با دختر ِ رویاهاش آشنا میشه . شب تا صبح توی خونه ی دختره ، با هم حرف زدن و خندیدن ، و هیچ کار ِ دیگه ای نکردن و لذت بردن . فرداش دوست دختر ِ پسره که تا دم ِ خونه ی دختره تعقیبش کرده بود ، مُچش رو میگیره و پسره سوار ِ ماشین ِ دختره میشه و چون دختره یهو قاطی کرده بوده ، تصادف می کنن . دوست دختره میمیره و پسره صورتش داغون میشه . چیزی شبیه ِ هیولای فرانکشتاین . پسره مشکلات ِ ذهنی پیدا می کنه ، باید با یه دسته قرص زندگی کنه . اما با همه ی این جیز میزای تخمی ، بازم اون دختر ِ رویاها دوسش داره و باهاش میمونه . زندگی به بهترین نحو ِ ممکن ادامه پیدا می کنه تا جایی که یهو یه شب ، پسره توی تختخواب ، صورت ِ دختره رو شبیه ِ دوست دختر ِ مُرده اش میبینه . می ترسه ، داغون میشه و در نهایت دختره رو می کشه . همه می گن که تو همون دختر ِ رویاهات رو کُشتی اما خودش می گفته که این یه پاپوشه و اون دوست دختر قبلیه بوده که اون کُشتَتِش . و خلاصه زندگیش به گُه کشیده میشه . روانی تر میشه . زمان ِ اتفاقات و آدمای خاطره هاش رو فراموش می کنه . خاطره هاش با خواب هاش قاطی میشه . اما در آخر ِ فیلم می فهمه که نه ! می فهمه که حقیقت این بوده که اون بدنش رو داده بوده به یکی از این سازمان هایی که یدن رو تا یه دمای مشخصی سرد می کنن تا در آینده طرف زنده بشه . که مثلا در یه سالی در آینده ، علم قادر به ترمیم ِ صورتش بشه . اما نکته اش این بوده که پکیجی که انتخاب کرده بوده شامل ِ دیدن ِ رویای دلخواه بوده . یعنی یارو بدنش توی دمای زیر ِ فلان قدر نگهداری می شده اما ذهنش داشته توی دنیایی که می خواد زندگی می کرده . و دنیای اون هم اون دختره بوده . اما به خاطر ِ خیانتی که به دوست دختر قبلیش کرده بوده ، ضمیر ِ نا خود آگاهش این رویای زیبا رو به گـ.ـا میده . و همه چیز خراب میشه . و البته پایان ِ تخمی-تخیلی ِ فیلم هم به شما ربطی نداره . . . قرض از این همه وراجی این بوده که دارم حس می کنم یه اتفاقی توی مایه های همون مـَرده ، احتمالا واسه منم افتاده . دارم توی انگلستان درس می خونم ، جیگر ترین آدم ِ ایرانی ِ ممکن ، چیز فرندمه . سیــگار می کشم ، مشروب می خورم . آرامش دارم حدودا . به همه ی آرزو های قبلیم ، غیر از مُردن ، رسیدم . اما هنوز یه جاهای کار ایراد داره . ذهنم داره می رینه به خودم ، به این زندگی . به جون ِ هر قدرت ِ برتری که قبول دارین ، من اون روز ، با اون ۱۰۰ تا پروپرانولول مُردم . اینم یه جورایی زندگی ِ بعد از مرگمه . انگار ِ یه فرصت که یکی می خواد بهم اثبات کنه که مهم نیست که بقیه ریدن توی زندگیم ، مهم منم که دست انداختم گردن ِ اون رینش ( اسم از فعل ِ ریدن ) و ولش نمی کنم . و نمی تونم که ول کنم . می ترسم . چه قدر مسخره اس . کم کم دارم از مُردن هم می ترسم . از اینکه مدام مجبور به تکرار ِ این زندگی بشم . جبر ِ محضه که حاکمه بر این دنیای کـ.ـیری ِ ما ! شاید تنها چیز ِ محض ِ این دنیا . و حالا فکر کن . من هدفی ندارم برای این زندگی . مرگ تنها چیزی بود که همیشه فکر می کردم راه ِ حل ِ منه . اما وفتی اونم از دست بدم ، دیگه پوچ میشم . خالی ِ خالی ِ خالی . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 4 آذر1388 15:23 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
یه چند وقتی بود این رفیق ِ جدید ، گیر داده بود به سیـــگار ِ من ! می گفت ترک کن . منم می گفتم نمی شه . حالا می فهمم که چرا نمیشه . چون من زندگی می کنم برای سیــگارم . نه اینکه زندگی کنم و سیــگار بکشم . من هدف ، امید ، آرزو و این کوفت و زهر ِ مار ها رو ندارم . یه سالی میشه که دارم سعی می کنم توی زمان ِ حال زندگی کنم . و زمان ِ حال ِ من ، سیــگارمه . زندگی ِ من ، عشق ِ من ، سیـــگارمه . مهمترین چیزم ، تنها مهم ِ زندگیم ، بازم سیــگارمه . . . آره من روانی ام . عقده ای ام . اما همینی ام که هستم ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 28 آبان1388 17:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی یکی میگه من رو واسه ی زندگی توی این دنیا نساخته ان ، یعنی نساختن دیگه . میشه یه چیزی شبیه به اینکه یه دایناسور یا یه ماموت رو از ما قبل ِ تاریخ ِ یخ بندون ، یهو بیاری بندازیش توی این دنیایی که روز به روز لایه ی ازونش بیشتر سوراخ میشه . . . نمیشه دیگه . نمیشه . واسه من نظریه ی تکامل ِ داروین نیارین . نطریه ی نگامل راجع به یه نسله . نه یه دونه موجود . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 28 آبان1388 17:11 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
شازده کوچولوی من ، یادته ؟ میرفتی شمال ، کار می کردی تا خرج ِ موبایل و سیـــگارت رو در بیاری . همون اتوبوس های سولاخ و ساعت ِ پنج ِ صبح ؟ . . یادته گفته بودم تو همون آینده ی منی ؟ حالا ببین که راست گفتم . دارم از فردا میرم دنبال ِ کار . دقیقا هم فقط واسه خرج ِ سیــگار و موبایل که سیــگارش از موبایل مهم تره . و هر کاری که بشه . هر کاری . تا شده میرم توی مک دونالد ، میز دستمال میکشم ! اما کار می کنم . دلم تنگه . واسه همه چیز . حتی همون سکوت که اوایل برای جفتمون دوست داشتنی بود . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 25 آبان1388 3:21 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
امروز تولدمه . روزی که یه سال آرزو کردم زنده نباشم تا ببینمش و بهش برسم ! و رسیدم ! هم بهترین ِ روز ِ تولدیه که داشتم و هم بدترین ! . . تضاد ِ دائمی ِ من حل شدنی نیست . اما هنوز همونم . تسلیت می گم به خودم ، برای بیشتر تجربه کردن ِ دنیا . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 22 آبان1388 15:49 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دارم فکر می کنم که خوبم ! واقعا گویا خوبم ! . . البته اگه فاکتور بگیریم از دیشب که رفیق ِ جدیدم یهو گــُه شد و شروع کردن به گفتن ِ اینکه غیر ِ من با سه-چهار نفر ِ دیگه هم هست . منم دیوونه بودم ، قبلش یه ساعتی گریه کرده بودم ، حرص خورده بودم . کــُس خل شده بودم و بی کالری و بی انرژی ، می گفتم ایراد نداره و هر هر می خندیدم ! آخر ِ سر اعتراف کرد که خالی بسته و می خواسته یه بار خودشو ازم بگیره و دوباره بهم بده ! می خواست ثابت کنه که با منه ! دیوونگی مُسریه . به جون ِ خودم !
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 22 آبان1388 15:47 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
I'm waiting for sunrise . . . فکرای خوب ِ تخمی نکنید . فقط مامان ِ جـ.ـنده ام هوس ِ عکاسی از رود ِ تایمز در طلوع ِ آفتاب کرده و چون تنهایی میترسه ، من باید تمام ِ شب رو بیدار بمونم تا کله ی صبح همراهیش کنم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:15 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
اشک هام رو وقتی اونی که باید باشه ، نیست تا پاک کنه و بذاره یه دل ِ سیر خالی بشم توی بغلش ، و بذاره پُر شم از عطر ِ ناز ِ تنش ، من مجسمه ی سنگی ِ شاید-متحرکی بیشتر نیستم . . . منم و سکوت و اشک و دود و خاطره . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:12 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
بعضی از اشتباهات در تاریخ برای حرکت به جلو لازمه . . . اما برای چی ؟ آخرش چی میشه ؟ هیچ وقت هیچ چیز قرار نیست کامل باشه چون ما آدمیم و این دنیا هم اصطکاک داره . پس به چه هدفی ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 15 آبان1388 18:9 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مدت ِ زیادیه دارم هر چند شب یه بار ، خواب ِ پرواز میبینم . بدون ِ بال . فقط مثل ِ بازی های کامپیوتری ، وقتی معمولی می پـَرَم ، می تونم با اراده ی خودم ارتفاع بگیرم . و هستم . اما کسی من رو نمیبینه . . . خوبه ها ! درسته که از کابوس های قبلی بهتره اما وقتی ۱۰-۱۲ ساعت مدام در حال ِ پریدن و پرواز و دویدن و مسیر یابی از طریق ِ کد پستی (!) باشی ، خسته میشی خب . و وقتی با خستگی از خواب بلند میشی ، معلومه که سر درد میگیری ! و وقتی به خاطر ِ کم بود ِ وقت ، با شکم ِ خالی ، ونلافکسین رو میندازی بالا و یه سیـــگار روش ، نتیجه ی حاصله میشه این که هم سر درد داری و هم دل درد ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 14 آبان1388 16:25 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
چیز هایی هست که وقتی به وجود بیاد دیگه از بین نمیره . مهم ترین علتش هم گذشته ی آدماست چون هیچ وقت پاک نمیشه . . . مثه خستگی ِ من و امثال ِ من . مثل ِ نفرت ِ من از دنیا اما بی دلیل ادامه دادن به این زندگی . مثل ِ آرزوی رهایی ، پرواز ، مرگ ، فراموشی . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 14 آبان1388 16:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دیشب ، شب بود . امروز شب بود . یه دو ماهی میشه که همه ی روز ها شبه . . . و تنها نور ِ روشن ، فندک بود و آتیش ِ سیـــگار و بازتاب ِ اونا از توی آب ِ چشم های من . هنوز همیشه همه جا شبه .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:57 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دقیقا همین اسفند ِ پارسال بود . اینقدر پی ِ خودکشی بودم که فک نمی کردم به سال ِ ۸۸ برسم . اما رسیدم . متاسفانه ! و بعدش دیگه قوی تر فکر نمی کردم که برسم به هشتم ماه ِ آبان ِ این سال . و بازم به نحوی تخماتیک رسیدم . . . یادش نه به خیر . روز ِ ۷/۷/۷۷ بود . با مامان ِ جنـ.ـده ام نشسته بودیم خونه ، برنامه ی نیم رخ نیگا می کردیم . فَ فَ می گفت : امروز هَپت ِ هَپت ِ هَپتاد و هـَپته . و ما می خندیدیم . و من مدت ها به این فکر می کردم که کِی هشت ِ هشت ِ هشتاد و هشت میاد ، تا باز یکی مسخره اش کنه و ما بخندیم ؟ و هرگز ، هرگز ِ هرگز ، فکر نمی کردم توی اون (این) دوره ، خندیدن از یادم بره . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:44 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی من میگم مــُرده ام ، دیگه شماها خفه شین و نگین که نه . افسردگیم زده بالا ؟ به تخمم . به من چه ؟ مـــُرده ام دیگه . مـــُرده . چشمام وازه ها ! اما دنیا یه پَره مِه داره . انگار ِ این فیلمای تخمی که یارو داره خوابش رو (یا خاطراتش رو ) تعریف می کنه . نگو چرا خواب و خاطره یکیه . نگو . نپرس . چون یکیه . آره داداش ِ من . دنیام مــُرده اس . همه مــُرده ان . صبح به صبح واس خاطر ِ این کلاسای مادر جـ.ـنده پا میشم ، بعد نیم ساعت پیاده روی و ترن سواری روی ابر ها . د ِ نمی فهمین دیگه . . . نمی خواد بمیرید . همه تون واسه هم خوبید . میشه فقط من رو بکشید ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 12 آبان1388 16:38 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مُردم . مــَردم مـُردم . . . دلم تنگ ِ یه چیزیه . دلم بهونه می خواد . دوباره بی خوابیم شروع شده . دوباره نمی تونم بفهمم چیزی که توی ذهنمه کابوسم بوده یا جزوی از خاطرات ِ تخمی تخیلی ِ خودمه . هوس کردم برم بیابون ، بی وقفه هوار بکشم . اون قدر که از کمبود ِ انرژی همون جا ولو شم . حوصله ی هیچی ( بلا استثنا هیچی ) رو ندارم . یکی میشه بهم بگه من چرا اینقدر احمفم ؟ این رفیق ِ جدید ِ من حتی نمی دونه خستگی ِ روحی یعنی چی .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 28 مهر1388 17:9 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
تو باید کسی باشد که بشود ساعت ها پیشش سکوت کرد و لذت برد . . تو ... کسی نفرتم رو می فهمه از اینکه ما آدما اینقدر به هم نیازمندیم و داریم به طور ِ مداوم از هم فرار می کنیم . و من متنفرم از این احساس های تخمی تخیلی ای که توی بودن و نبودنشون قدر ِ پشم نقش ندارم . اما هنوز می خوام که یکی باشه . من سرم رو بذارم روی شونه هاش . بی تمنا بغلم کنه . منم آروم بگیرم . منم بمیرم . [ خودم به خودم می گم ] : ای روزگار ! یادته درست یک سال ِ پیش یکی بود که بی هیچ غروری حاضر بود وقت ِ تنهاییش رو با تو قسمت کنه . یادته جمله هاتون با هم یکی بود . یادته اونم مثه خودت آرزو می کرد سر بذاره توو بغلت و بمیره ؟ و یادته هیچ کدوم نمی دونستین چرا دارین ادامه میدین به همه ی این مزخرفات اما میدادین . و یادته پایان ِ ماجرا ؟ [ جواب آمد از سوی خودم ] : نمی خوام یادم بیاد . نه . کــُس ننه . نمی آد . من هیچی یادم نمی آد . برو بذار با سیــگارم بسوزم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 20:57 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
این احمقانه نیست که توی ایران آدما دنبال ِ سیـــگار ِ اصل می گردن و اینجا ایرانی ها همه دنبال ِ سیـــگار ِ خارج شده از وطن ؟ . . خب البته تفاوت ِ عجیب ِ قیمتشون هم بی اثر نیست . اما بازم احمقانه اس . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 19:25 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
اسمش اینه که همه آدمیم . به جون ِ خودم تنها شباهت ِ ما ایرانی ها با مردم ِ کشور های پیشرفته ی دنیا ، فقط اینه که هر دو نفس می کشیم و نیاز به دستشویی داریم . همین . . . که البته نوع ِ توالت رفتنمون هم کلی توفیر داره . کلا که هیچی . بشاش به زندگیت . و بدون که یکی قبل از تو به طور ِ کامل شاشیده روی خودت و زندگیت . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 27 مهر1388 19:18 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
مدتیه که سیـــگار هام دیگه طعم ِ سیـــــــــــــــگار نمیدن . . . گلوم عادت کرده . دیگه طعمی نداره . دیگه نمی سوزونه . فقط نمی دونم چرا وقتی داغونم و دو تــــا رو به سرعت پشتِ سر ِ هم می کشم ، حالت ِ تهوع میگیرم ؟! + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 26 مهر1388 4:39 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
وقتی یکی بهت میگه که حاضره همه کار برات بکنه ، منظورش اینه که در صورت ِ لزوم ، حاضره هر کاری بکنه . . . دقت کن . در صورت ِ لزوم . این به این مفهوم نیست که اگه یارو واسه رفع ِ بی حوصلگیت از درخت بالا نرفت ، بگی که خالی بسته . از این جمله های تخمی بدم میاد اما آدما ! بی دلیل علاقه ی کسی رو زیر ِ پاهاشون له و لورده نکنین . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 26 مهر1388 4:36 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
نشسته بودیم توی یه جمع ِ مثلا آشنا ،
نیمه مست . بحث شد سر ِ روح . مادر ِ جنـــ.ـده مون فرمود : چرا این روح ها فقط شب ها دیده میشن . روزا کجان ؟ گفتم : روح ، به اون تعریفی که شما دارین ، اگه روز هم بیاد بیرون ، به خاطر ِ زیادی ِ نور دیده نمیشه . ( این عین ِ جمله ام بود ) یارویی از آنسوی میز ناگهان فرمود : یهو یاد ِ الهی قمشه ای افتادم . ( منظورش این بود که شبیه ِ اون شده بودم یه لحظه ) . . و من شک کردم که آیا دارم کچل میشم ؟! دارم نگران ِ خودم میشم . + جوهر روی کیبورد ریخته شد درپنجشنبه 23 مهر1388 12:28 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
خسته ام اما هنــــــــوز از پای ننشسته ام . . . نمی دونم چرا واقعا ! شاید چون سرعت ِ ترن های اینجا دم ِ ایستگاه اون قدر نیست که درست و حسابی آدم بکشه . به هر حال یعنی هنوز راهی نیافته ام برای خود کشی . پس زنده ام . هنـــــوز ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 22 مهر1388 10:7 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
خسته ام . اینترنت هم دارم دیگه . اما خسته ام . از تمام ِ آدمای دنیا طلب کارم . ازشون زندگیم رو طلب دارم . . . آره حسودیم میشه . مثه زن ها حسودیم میشه . که بقیه خشگلن . که بقیه مجبور نیستن هر صبح و هر شب قرص ِ ضد ِ افسردگی ِ سه حلقه بخورن تا پاچه نگیرن ، تا اخم نکنن . تا بی خودی گریه شون نگیره . حسودیم میشه که می تونن توی بغل ِ هر کس آروم بگیرن . که مشروب سر خوششون می کنه . که تکلیفشون با خودشون مشخصه که دگر جنس بازن یا هم جنس باز . که دوست دارن هر شب ســ.ـکس کنن . حسودیم میشه که می تونن حرف بزنن راجع به هر موضوع ِ کُس شعری و بخندن . آره . حسودیم میشه که هر شب کابوس نمی بینن . حسودیم میشه که مجبور نیست برای خواب اون قرص ِ ضد ِ تشنج رو بخورن وگرنه می لرزن مثه گربه ی خیس . من حسودیم میشه به اون بچه ای که قرصای پدر بزرگ ِ کـ.ـیریش رو می خوره و میمیره . من به تمام ِ مُرده های این عالم حسودی می کنم . که مجبور نیستن برای این زندگی ِ تخمی جون بکنن وگرنه تخمی تر میشه . حسودیم میشه به نویسنده ی اون وبلاگ های تخمی-عاشقانه ی غمناک که دارن واسه چیز فرند ِ رفتشون کُس می نویسن . چون نشون میده که یه زمانی توی زندگیشون خوشبخت بودن و الان دلشون برای اون لحظه های عالی ِ با هم بودن تنگ شده . چون یه مشت خاطره ی معرکه دارن که می تونن گاهی با فکر کردن بهشون آروم بتمرگن روی تخت و آرامش بگیرن . حتی برای دو ساعت . حسودیم میشه که مشکل ِ عصبی ندارن . حسودیم میشه به همه چون من نیستن .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درسه شنبه 21 مهر1388 12:17 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
سردرد و سر گیجه ی خفیف ِ اولین سیـــگار ِ صبحگاهی ، شاید یکی از تنها چیزایی باشه که هنوز عاشقشم . . . وقتی که زود تر از ساعت از خونه میزنی بیرون ، واسه اینکه در آرامش و این باد ِ نفرت انگیز ِ قوی ، سیـــگارت رو بکشی . یه حسی بهت دست میده . انگار که مــُردی . انگار که دیگه جزوی از جمیعت ِ رو به افزایش ِ کره ی زمین ِ نسبتا گرد نیستی . و این خوبه . اما نه این قدر خوب که حال ِ دائم الداغونت رو خوب کنه .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 17 مهر1388 12:7 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
با کوچیک ترین شباهت ِ اون آدم به شازده کوچولوم ، برگشتم به همون آدمی که پارسال بودم . دقیقا همون . و تازه کمی هم بدتر . انگار نه انگار که قرصای اون دکتر ِ مادر به خطا قرار بود اثری بکنه . . . حتی از تختم نمی تونستم بلند شم . دو روز بود بوی غذا که میشنیدم می خواستم بالا بیارم . فقط قهوه می خوردم و آب هندونه . و زل می زدم به یه نقطه بی هدف . خوب نیستم . جماعت ِ احمق ( حالا با چند تا استثنا ) ، من خوب نیست حالم . ولی الان بهترم . نمی دونم چرا بهتر شدم اما بهترم . و این احمقانه اس . اونم احمقانه بود . همه چیز احمقانه اس . کــــــــــ.ـــــــــــیـــــــــــــــــــــــــر ! + جوهر روی کیبورد ریخته شد درجمعه 17 مهر1388 12:3 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
دوباره ! تخمی ام . تخمی ای . تخمی بود . . . کیــ.ـری ام . کـیـ.ـری ای . کیـ.ـری بود اون . نمی فهمی منظورم رو ؟ تقصیر ِ خودته . نه ! حرفا و کلمه ها کامل ان . ناقص تویی . منم . اونه . خدا ! کــ.ـیرم توی همه ی بی نهایت سوراخت . + جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 13 مهر1388 17:8 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
یعنی این داستان ِ فراموش کردن ِ شازده کوچولوی بزرگم سر ِ دراز دارها ! . . به جون ِ خودم نباشه ، به جونِ شما ، من دیگه داشتم فراموشش می کردم مــُر اُر لــِس . ولی نشد دیگه . چرا باید من امروز آدمی فتوکپی ِ اون رو ببینم ؟ چرا ؟ چرا اون باید به این شدت شبیه ِ اون باشه ؟ چرا باید قیافه اش ، صداش ، اخلاقش ، کلماتش ، وجودش مثه اون باشه ؟ چرا باید همون جوری با من رفتار کنه ؟ چرا باید مثه اون علف بکشه ؟ چرا باید خوره ی سیـــگار باشه ؟ چرا باید دستاش همون دستاش شازده ی من باشه ؟ لعنت به من ! نمیشه . بسه دیگه ! من دارم چه غلطی می کنم تو این کشور ؟ بمیرید . همه تون بمیرید . خفه شین .
+ جوهر روی کیبورد ریخته شد دردوشنبه 13 مهر1388 17:0 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
من الان خوشبختم . همه چیز دارم . قرصام رسید . سیـــگار می کشم در آرامش (حدودا) مشروبم به راهه . دارم توی این کشور ِ پیشرفته قدم می زنم . این رو دارم . اون رو هم دارم . . . و این کافیه . آره . این کافیه . من خوبم . حتی یادم نمی آد واسه چی دو-سه روز پیش حالم خوب نبود . آره ! آره ! قرصا معجزه می کنن . اما نمی دون چرا حس می کنم حافظه و آی کیوم رو وقتی که هنوز اثرشون توی بدنمه ( یعنی تمام ِ روز ) ضعیف می کنن . فقط حس می کنم ! خــــــــوبــــــه . و مهم هم نیست که نمی فهمم توی این کلاسای مسخره ام دارن به زبون ِ شیرین ِ اینگیلیسی ، چه کـُس شعری بلغور می کنن . نمی دونم . اصلا مگه چیزی هم هست که مهم باشه ؟ + جوهر روی کیبورد ریخته شد دریکشنبه 12 مهر1388 23:19 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
من دلم واسه یه چیزایی که دیگه خودمَم نمی دونم چی ان تنگه .
من ، دلم یکی رو می خواد که من رو بدرکه . ( تیریپ ِ شاد وسط ِ این غم بازار ) من دلم بغل ِ یکی رو می خواد که برم توش و بمیرم همون جا . من می خوام روی سنگ ِ قبر ِ مسخره ام ، هیچ نکته ی خوبی نباشه که از من بنویسن . من می خوام مفقود الاثر شم تا فک و فامیل دستشون هم به جنازه ی از قیف افتاده ی من نرسه . . . آره ! من گاهی اوقات خل میشم . آقا خودمونیم . تعارف که نداریم . من گاهی تا سر حد ِ مرگ کــُس خل میشم . و من هر از چند گاهی که زیاد پیش میاد ، کــــُس ِ شعر ِ محض میگم . واسه اینکه بخندی و نفهمی این آرزو ها چقدر گریه آورن . ( حالا اصلش اینه که هوس ِ مرگ ِ دراماتیک کردم . ) این زیر میر ها هم بگم که من به سیـــگارم وفا دارم . اصلا یکی از مهم ترین آرزو هام اینه که دوباره کدئین بخورم ، سیــــگار بکشم و چاووشی گوش کنم . و یکی رو داشته باشم که با آهنگ ِ چاووشی برم توو فکرش . ( هی من بگم دارم مانیا میگیرم به خاطر ِ اون قرصا ، هی شما جماعت ِ اکثرا نفهم ، بخندین به ریش ِ نداشته ی من ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 مهر1388 15:14 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
به طوری کاملا فیزیکی ، کــــ.ـیرم دهن ِ این پست ِ جمهوری اسلامی . . . من از یه ماه و اندی پیش ، معطل ِ اون قرصای دکتر-نویسم تا برسن اینجا . یعنی کلا کـ.ـیرم یه طور ِ عمقی توی تک تک ِ سوراخای نداشته ی این سیستم ِ ارسال ِ بسته ! مُردم بابا ! ( آره داداش ! من معتاد ، قرصی ، سیــــگاری و خیلی چیزای چیز ِ دیگه هستم ) + جوهر روی کیبورد ریخته شد درچهارشنبه 8 مهر1388 15:5 با دست های پوسیده ی یه مـُرده ی دیوونه |
|