|
یه نقطه ای هست توی راه ِ کج و کوله ی زندگی ، که یهو وایمیستی ، ری-سِت میشی . یادت میره کجایی ، کدوم وری داشتی می رفتی . یعنی دقیقا همون کیـــــــــــــــــــــــــــــه ؟ کـــــــــــــــــــیه ؟! بعد یه وات دِ فـ.ـاک به خودت میگی . چاهار تا هم فوش ِ فارسی ، بعد وایمیستی نیگا می کنی . که یعنی من چه کردم اون دور دورا که حالا اینجام . چه کنم ؟ کجا برم و اینا . جالبه اون نقطه هه . این همون نقطه هس که امکان داره زندگیت رو از این رو به اون رو بکنه . نکته کنکوری : صرفا هم این تغییر به معنای خوب بودن نیست . من خودم مثال ِ زنده ی ریـــ.ــدن به وسعت ِ دریام توی این نقاط ِ مهم . خوب بستگی داره دیگه . . . اون نقطه هه ( حالا اینقد میگم نطقه انگار کلاس هندسه راهنماییه ) یه جایی یه همانند ِ (ووو کلمه رو ! ) بی وزنی . یه جورایی باید سریع بگذرونیش . وگرنه مثه کارتون ِ میگ میگ ، اون گرگه ( هر جونور ِ دیگه ای که بود . نَپَر وسط ِ حرفم ) وقتی داره تند میدوئه بعد صخره رو رد می کنه و هنوز داره تو هوا می دوئه ، بعدش یــِــیــهو ( دقیقا یـــِــیـــهو ) سرش رو پایین می کنه میبینه رو هوائه ، بعد زاررررررت می افته . اگه زیاد توی اون نقطه بمونی ، دقیقا با همین صدای بلند ِ زاررررررت می افتی ، خیلی رمانتیک هم لابد میشکنی . چم دونم . کلا می افتی دیگه . خودت بفهم . نتیجه : دادا تصمیمت رو بگیر . مثه من سه هفته زامبی-نما نشین . تهش هم از فرط ِ بی کسی ، برین توی بازی ِ آنلاین با غریبه ها درد و دل کنین . بماند که یارو واز مونده بود من چه مرگمه هی میگفت چرا اینجوری ای ؟ من اینجوری دوست ندارم . و به قول ـ مهران مدیری شما ببین این کجای اونه . البته آخرش هپی-اِندینگ شد ، اما خوب نبود . نه که کلا بقی چیزا خوبه . آهان . بیماری ِ جدید یافتم که بهم می خوره : Schizotype personality disorder من که کلا هر بیماری ای می خونم بهم میخوره . یه روانشناس می خواد بیاد از روو من تز ِ دکترا بنویسه ، ام-پی-۳ ِ انواع امراض ِ روحی روانی ! باشد که ما تهش بتونیم یه اسم پیدا کنیم با کلاس بگیم فلان مرگمونه . نه اینکه ۴ ساعت بخوایم اسم ردیف کنیم . بعدشم . این مطلبم رو دوست داشتم . حس می کنم یه ذره مثه قدیما نوشتم . از خودخواهی در اومد . یه ذره همه گیر تره . قد ِ بقیه هم صرفا استفراغ نیست . یه ذره حرف هم داره اون وسط مسط ها !
اگه می خواین بدونین کی هستین ، فقط کافیه فک کنین که بی نهایت زمان دارین توی زندگی و اون وقت بشینین ببینین که میخواین چی کار ها بکنین ساده اس دنیا ساده تر میشه اگه فاکتور ِ زمان رو در نظر نگیرین البته ، یه ذره ساده تر. من ؟ من هنوز همون آدم ِ مشکی ام . اما پیچیده تر . زندگیم سیاهی ِ پیچیده تری داره از اینکه فقط فلان چیز ها رو کم دارم . یا اینکه فقط نرمال نیستم . شما چی کار می کنین اگه بی نهایت عمر کنین ؟ ایم-مُرتال باشین . نامیرا . من وقتی بهش فکر کردم ترسیدم . نه واسه ی همه ی اون کوفت و زهر ِ مار ها که نمی خوام زندگی کنم و اینا . واسه اینکه چقدر دوورم از اونی که می خوام . مهم نیست . بگین من چقدر حوصله سر بَر هستم . یا شدم . یا بودم . هر چی . من ؟ من می خوام بخونم . بدونم . من فکر می کنم انسان بهترین ِ آفریده ها نیست . اشرف مخلوقات نیست . اینا فقط لغت ان . من هنوز خدایی رو نمی بینم که بخواد بیافرینه و این کـ.س شعرا . منظورم بهترین ِ موجود ِ زنده اس . ما نیستم . اما توانایی داریم که تلاش کنم تا بهترین باشیم . هوش ، آی کیو یا هر چی که بگی . فهم . ما داریم . من می خوام ازش استفاده کنم تا بفهمم . می خوام روانشناسی بخونم تا بفهمم مردم چی ان . آدما اصلا چی ان . اقتصاد بخونم تا ببینم دنیا روی چی می چرخه . من از سیاست متنفرم . با علم ِ بهش ، ازش متنفرم . چون تمام ِ سیاست فقط معادلات ِ ساده ایه که فقط بی جهت پیچ خورده . من عاشق ِ هیتلرم . نه واسه ی آدم کُشی هاش . واسه ی ایده ی ساختن ِ انسان ِ کامل . واسه ی این که چقدر می تونست با حرفاش و با بازی با روانشناسی ِ مردم ، روی اون ها این همه تاثیر داشته باشه . اون نا خود آگاه این کار رو می کرد. و این نهایت ِ قدرته . اهمیت نداره برام که چی کار کرد . ایده ی پشت ِ کارهاش ارزش داشت . و من نیستم . من اصلا در راهی قدم الان بر نمی دارم که حتی در یه آینده ی دور ، یه این چیزایی که می خوام برسم . چرا ؟ من می ترسم . من می ترسم از اشتباه کردن . می ترسم بعد از وفوع اون اشتباه ، دیگه زمانی برای درست کردنش نباشه . و همین باعث میشه سر راست ترین راه رو انتخاب کنم . من اون آدم ِ ساده ی سیاهی که شما می خواین نیستم . من پر از ایده ام . من گاهی عاشق ِ فکرام میشم وقتی میبینم فکرایی که من با این سنم کردم ، ریچارد داوکینز اثباتشون می کنه و همه جوری گوش می دن انگار که پبغمبره . سخته . و همه ی مشکلات بر می گرده به یه نقطه . بسیار احمقانه اما یه نقطه . اینکه من دارم با دو شخصیت ِ مجزا درون ِ خودم زندگی می کنم . یکی همینی که می تونه این قدر بلند پرواز باشه ، اعتماد داشته باشه به خودش که می تونه . که برتره از خیلی ها . که قبول کنه همه ی این تفاوت هاش با بقیه ، علتش اینه که اون بهتره . این قسمتی از من که این آرزو ها رو داره ، در یک کلام . می دونه که می تونه به چیز هایی که می خواد ، برسه . اما این همش نیست . اون خیلی شیطانیه . حاضره هر کاری بکنه تا برسه به چیزی که می خواد و چیزی برای از دست دادن هم نداره . و همین دو خصوصیت اون رو ترسناک می کنه . در مقابل . یه کی دیگه هم هست . معتقده که من اگه متفاوتم ، واسه اینه که چیزی کم تر از بقیه دارم . که توانایی ِ خاصی ندارم . همونی که مدام میزنه توی سرم . همون صدایی که همیشه دعوا راه میندازه . اون خیلی کم-خواه هستش . همین که به یه حد ِ عادی برسه براش بسه . باشه . هر از گاهی وجود ِ این دوتا خوبه ، میشینیم همه با هم بحث می کنیم و به نتیجه های خوب ِ فلسفی هم می رسیم . سه تایی . اما در بقیه مورد ها ، فقط باعث میشه وسط این و اون گیر کنم و نتونم حتی به خواسته های نرمال ِ یه آدم ِ عادی برسم . گاهی میشم این ، گاهی میشم اون . گاهی هم خودمم . خاکستری . نه که یکی سیاه باشه و یکی سفید . فقط بحث ِ بی اثر بودن . و هیچ درمونی نیست . . . کلا اگه هر ۸ خط در میون این متن رو بخونی ، جمله ها هیچ ربطی به هم ندارن . اینم مشکل ِ من نیست . خودت حلش کن . من تخلیه می کنم . همین . حس می کنم دارم پیر می شم . ترسناکه از دست دادن ِ زمان ِ زندگی . و همه ی این سخن های ما از کجا نشات ( یا با هر املای دیگه ای که هست ) گرفت ؟ از فیلم ِ این تایم . به جان ِ مادرم نمی دونم این دوستان ِ ایرانی می خوان چه جوری اسمش رو ترجمه کنن . اما بازم این مشکل ِ من نیست . این تایم . سر ِ وقت . به سمت ِ مرکز ِ غربیم اگه فیلم اکشن هست . واسه من اون ایده اش بود که مهم بود . و آهان من کاملا به تناسخ ایمان آوردم ، وقتی اون ماسک ِ صورت ِ نصفه گربه رو زدم و تصویر ِ توی آینه به طرزی ترسناک آشنا بود . اصلا من بود . این بار خیلی هی ترسیدم . بس که همه چیز ترسناکه . هوووووووووووووو و ریــ.ــدم به سنت ِ پس-از-دو-نقطه های کوتاه اگه بود سنتی ، بس که این بار روده درازی کردم ! نمی دونم چی میشه نوشت . یا شاید فقط یادم رفته چه جوری میشه نوشت که خوشایند باشه . حالا خوشایند بودنش به چپ . فقط قابل ِ خوندن باشه . اول یه چیزی هست. یه روزگاری ، ما یکی رو شناختیم . که خیلی دوور بود از ما ( من ) . اما من بود . یعنی اقکارش عین ِ من بود. و اولش این شباهت خیلی به دل نشستنی بود اما بعد دلِ آدم رو میزد. چون دوتا آدم ِ خل با هم جمع بشن کلا ترکیب ِ جالبی از آب در نمی آد. خلاصه که فصه عشقی بود . اما رسیدنی نبود اما مسئله این بود که اون انگار من بود در مدت ِ آینده . و این شدید ترسناک بود. و ... و ... و.... من بارها گفتم شازده . امیدوارم توی زندگیت موفق باشی . و بدون که هر جا کم آوردی ، من عین ِ یه دوست و سنگ ِ صبور و این کُس شـ.ـعرا پیشت هستم. گفتم یعنی نُ مَــتــِـر وات ، من اینجام . یعنی اگه توو دنیا فک کردی آویزوونی اون وسط ، بی هیچ وابستگی ای ، بدون من هستم . مثه کوه و اینا . منظورم هم همونی بود که گفتم . اما هر بار که این حرفا رو میزدم ( که زیاد هم زدم که شاید یه بار بشه اونی که میخوام ! ) دوست داشتم تو ام در جواب همون رو بگی . چون من میدونم بی کس ( این بار فقط کـَس . کـُـس نه ) بودن یعنی چی . بی هیچی بودن و معلق بودن چقدر سریع آدم رو خرد میکنه . و من نیاز دارم یکی اینجوری برام باشه. اما هیچ وقت اون جوابی که میخواستم رو نشنیدم . . . بیخی ... سرم شوولووغه . شلوغ نه ها ! شوولوووغ . یه دست ایران اسباب کشی کردم . یه دست اینجا باید بکنم . کلا الان گیر ِ زندگی ِ واقعی ام . ملت دیگه چی می نویسن توو وبلاگ ؟ غیر از بالا آورده های فکرشون ؟ من می نویسم تا به یکی گفته باشم و بعد بتونم از ذهنم بندازمش بیرون.
چند وقت پیش یه کشیش امریکایی ادعا کرد که چند روز دیگه دنیا تموم میشه . نشد . حیف . . . بی هوا ، دلم تنگ شد واسه وقتی که آخر ِ تلفن هامون ، هیچ کدوم حاضر نمیشدیم قطع کنیم چون نمی خواستیم اونی باشم که زودتر قطع می کنه . بدون ِ اینکه یه بار هم راجع بهش حرف زده باشیم . دنیایی داشتیم ها ! چه خوش بودیم رفیق ! . . هی ! دختره ! جون ِ من از خواب های من بکش بیرون . عشق ِ اولم بودی . قبول . وقتی میدیدمت ، هر بار یه حسی داشتم . قبول . زیادی پاک دوست داشتم . قبول . اما حوصله ی مرور ِ گذشته رو بیشتر از الان ندارم . . . امتحان هام هم داره تموم میشه . تا سپتامبر درس ندارم . اما خوشحال نیستم . هیچ کاری نیست که ازش لذت ببرم که بخوام تو تعطیلیم انجام بدم . اصلا کلا هیچی . حالا داشته باش اون روز داشتم با مامانم حرف میزدم . علاوه بر اینکه خودش دلیل واسه زندگی نداشت . حتی نتونست یه دلیل پیدا کنه که من زنده باشم یا زندگی کنم . . . بعد ها یکی به من بگه این چه دنیاییه که باید مواظب باشی تا بابات سرت کلاه نذاره . . . بذار توضیح بدم . وضع ِ ( املا درسته ؟) خانوادگی داغون . ( یعنی بد داغون ) خودمم که سیگار و هر از چند گاه ِ نزدیک هی الکل . حالا من و مامانم هی بهونه میاریم که مفیده اما من میگم اصلش الکلشه. پتانسیل ِ هر مواد ِ مخدری هم دارم اما گیرم نیومده . روحا داغون . ثبات ندارم . مرضم هم پیچیده اس . اسمش اینه : borderline personality disorder دکی هم موافقه اما خب من اسم ِ فارسیش رو ندارم . کلا داغونه . گویا درمون هم نداره . همه چیزاش رو هم دارم . تکمیل . این یه طرف . جسمی هم که داغون . قیافه که خراب. پوستم هم خراب . هیکل هم خراب . لرز ِ دائمم هم داره هی بد تر میشه . خوردن و نخوردن ِ قرصام هم اثر نداره . کلا ویبره . ژله رو ماشین لباس شویی. هر چی . گاهی هم زیادی شدید میشه ، کلا راه نمیتونم برم . نمی تونم بنویسم و غیره . حافظه و تمرکز و اینا هم که کلا هوتوتو . هدف، انگیزه، شادابی ، همه هیچی . فارسی کلمه هاش یادم میره اون غلمبه سلمبه هاش رو که لازمه . اینگیلیسی هم که قد ِ اینکه کارم راه بیفته . عمرناش اگه تونستم دیگه توی ایران زندگی کنم . هیچ کشور ِ دیگه ای هم بیکار نیست که رام بده . هنوز معلوم نیست اما فک کنم درسام رو هم ریدم . خواب ِ راحت هم ندارم . تکرار می کنم . زیاااااااادی بازی می کنم . چون حواسم رو خوب پرت می کنه . اما خب خودمم حال نیم کنم با این موضوع . انسجام فکریم رو هم بفهم از همین مطلب . حالا بفهم ( اگه مثلا مهمه یعنی ) که چرا من اینجوری ام . اینقدر داغون و دائم الخسته و ولو و گشاد و اینا . . . راستی . اعتراف کنین ببینم اگه اسلام نبود ، یعنی کلا از ۱۴۰۰ سال پیش نبود ، آیا زندگیتون بهتر نمیشد ؟ مال ِ من بهشت میشد . یعنی ۹۰٪ ِ لحظات و اتفاقات ِ زندگیم که نیاز دارن اصلاح بشن اما نمیشه بشن ، همشون اگه ته ِ شون رو بگیری میرسی به این دین ِ زهر ِ ماری . . . و من هنوز که هنوزه صبر می کنم . هر لحظه شاید یه چی بشه . اما هی نمیشه . صبر کردن هم که راحته . هی می کنیم او را . ( صبر را ) هـــــــــِـــــــــــی روزگار ! هی چیز فرندک ، ما رو می خونی و رو دست میزنی ؟ آره ؟ نه دادا . من در حال ِ خوردن ِ هیچ گـُهی نیستم . و نبودم برای مدت ها . اون شمایی که داری دور میزنی ما رو . این روز ها ، خیلی اتفاق ها افتاد ، حالا یا جدید یا تکراری هایی که تکرارشون هم شاد کننده اس و هم ناراحت کننده ، که باعث شد که خیلی چیزا رو بفهمم . اول اینکه فهمیدم و حس کردم که واقعا مهم نیست نیت چیه . چه خوب چه بد ، کلا نیت و انرژی فرستادن و این جینگول بازی ها به تخم کسی که نیست ، هیچ ، به تخم ِ خودت هم نباید باشه ، چون اشتباهه . بعد اینکه فهمیدم که گذر ِ ( یا گذشتن ِ ) ۲ سال از این عمر ِ گــُه-بار که نَبــُریدیم دست و مچ ِ عزیز رو ، مهم نبوده و من هنوز کامل یادمه که بریدن چه گونه ست . و اینکه شیشه شکسته هم آی جسم ِ مفیدیه . و مسخره است که ، ۱) اون روزی که داغون بود خرده های یه بطری شکسته رو خیابون دیدم . ۲) انتخاب کردن با دقت که تیز باشه. ۳) بعد رفتم شستمش که میکروب نداشته باشه ، ۴) بعد بریدیم . ۵) و بعد بر خلاف ِ همه ی قول هایی که به خودم داده بودم ، بازم خون خوردم . اینا مهم نیست . اون تیکه ی شستنش خنده بود . و چیزای دیگه ای که توی این مدت یاد گرفتم ، یکیش اینکه من می تونم با رگ زدن خودم رو بکشم . قبلا فک می کردم نمی تونم . خب حالا که میبینم که می تونم خوشالم ( ح نداره) همیشه این فوبیا رو دارم که نمی تونم برم جایی ( توی جایی ) مگه اینکه راه ِ خروج رو بدونم . یعنی باید باشه . یعنی در عمل من رو بفرستی توی یه هزار تو در جا سکته می کنم میمیرم . و یا یه جای تنگ مثه زیر ِ تخت که بیرون اومدن ازش سخته . خوولاصه که خوبه که راه ِ خروج پیدا شد . تازه همین دیشب توی خواب فهمیدم ( بعد از تجربه کردن ) که اگه از طبقه ی دوم ِ یه ساختمون هم درست نشونه بگیری و با کله خودت رو پرت کنی ، میمیری . کلا مدت ِ بلند ِ خوبی نبود . رفتم روان پزشک . زنیکه کیــ.ــری که اصلا یه زور اومده بود جای اون دکتر ِ جـنـ.ـده ی خودم ، برگشته میگه تو که افسردگی نداری ، به خاطر ِ شرایط ِ خانوادت ، کلا حساس شدی . به خدا می خواستم بزنمش . می گف که واسه سن ِ تو زوده این همه قرص . باید همه قطع شه بشه یه قرص . بهش میگم پی من چه جوری بخوابم ؟ چه جوری بلند شم ؟ چه جوری آروم شم ؟ میگه اینا همه توهمه . تو اصلا توهم ِ وابستگی به قرص داری . ( به خاطر ِ اون قصه ی کدءین ها و اینا ) حالا بماند که راضیش کردم که آقا بکش بیرون فعلا ما درگیر ِ درسیم تا ماه ِ جون . اما ریخت من رو کلا به هم . می دونی ؟ وقتی باور می کنی که افسردگی داری و داری قرص مصرف می کنی ، یه امید ِ بسیار باریکی هست که میگی اگه قرصام اثر کنه ، همه چیز شاید بتونه خوب بشه و من شاید بتونم بشم یه آدم ِ نرمال و یا حتی زمانی که قرصا خوب اثر می کنن ، تو حالت خوبه و این بسه برای آدمی به درموندگی ِ من . من اوکی ام با این قصه که در روز ۱۰ تا شخصیت دارم . در آغاز ِ اثر ِ قرص همراه با انرژی زا ، اون وسطا ، اون اواخر ، وقتی اثر تموم شد ، و گاهی در برخورد با مورد های مختلف . من با این می تونم کنار بیام و قبول کردم که هیچ کار نمیشه اش کرد . ( به تخم ِ چپ اگه هیچ کی دیگه باور نمی کنه که دست ِ خودم نیست . ) اما اینکه بگن تو یه مشکلی داری ، بی درمون . کاریشم نمیشه کرد . قرصم نخور . اصلا هیچی . همینه که هست . خب آقا ! من دیگه این رو نیستم . واس همینه که الان وجود ِ راه ِ در رو لازمه . چون اگه وتقعا این زنیکه قرصام رو قطع کنه . باید جدی رفت مُرد . حالا . از اتفاق های دیگه . من فقط می دونم این رفیقک ( همین چیز فرند ) پشت ِ سر داره یه گُهی می خوره و با یکیه . منم که دارم گاهی با شازده کوچول می حرفم . کلا که برابریم و رابطه مون خیلی جالب شده . و کاریشم نمیشه کرد . برام مهمه اما کاری نمی کنم . اصلا چه بکنم ؟ یا کلا بکنم ؟ یا نمیشه ؟ حالا شاید شد . . . حرف ِ ته . این مدت فهمیدم همون گُه ِ به درد نخوری که بودم ، هستم . هیچی هم عوض نشده . تهش هم به درد نخواهم خورد . هیچی هم خوب نیست . منم همیشه یا دستم آروم مثه پارکینسونی ها میلرزه یا کلن لرزه دارم . و مهم نیست . اصلا مهم نیست . و آهان . فهمیدم تنها چیزی که بهش امید دارم برای پا شدن در صبح ، بازی کردن با گوشیمه . بازیاش خوبه . و این بسیار بد و مضر و ایناس برای منی که الان باید درس بخونم اما حسش اصلا نیست و نمی خونم . داآش . بگذر . بگذرون . میگذره . خــــِـــلاص . ( دیدی چرا نمی نوشتم ؟ چون زیاد میشد . خب البته هرچی بیشتر وایمیستم ، زیاد تر میشه . همون مرغ و تخم ِ مرغ یا همون داستان ِ اون دادای می-خواره در کتاب ِ شازده کوچولوی موسیو اگزوپری) ببخشید اگه همش دارم فرار می کنم . اگه همه چیز رو هی موکول می کنم به بعدا-ها ! چون که هنوز امید دارم که شاید یهو یه اتفاقی بیوفته و همه چیز رو عوض کنه - شاید ! و ببخش اگه همیشه دارم فیلم بازی می کنم . چون دیگه نمی دونم و یادم نمی آد کی هستم . ببخش اگه به هم-جنسم هنووووز حس ام بیشتره تا به غیر ِ هم جنس ام . ببخش اگه همه اش منتظر ام اما نمی دونم منتظر ِ چی . ببخش اگه همیشه خسته ام . ببخش اگه هیچ وقت نمی تونم باور کنم کسی می تونه دوستم داشته باشه چون خودم از خودم متنفرم . ببخشید اگه سیــگار های بی دلیل ام حتی با التماس های تو کم نمیشه . یا اگه عادت کردم به قرص هام و نگاه های تو اذیت ام نمی کنه . و ببخش اگه گاهی ساکت می شم . یا خنگ می شم . و یهو به نظر بیش از حد ِ معمول ، دیوونه میام . ببخش اگه ده ها ساعت با تو خوش بودن ، خوشحالیش به گـ.ـا میره با یه ثانیه مرور ِ خاطرات ِ قدیم . ببخش اگه نمی دونی چرا اما من از ایران و زندگی در اون فراری ام . ببخش اگه می خوام گاهی بغلت کنم و بغض ام بشکنه اما نمی خوام بدونی چرا . ببخش اگه واسه پنهان کردن ِ خودم ، دارم تبدیل می شم به یه بچه-مَسلَک . اما بدون که نیستم ، حتی اگه خووب نقشش رو بازی می کنم . بدون که خط ِ چشم ِ همیشگی ای که دور تا دور ِ چشمامه ، واسه قشنگی نیست . واسه اینه که الان مدت هاست چشمام همیشه خسته و پف کرده اس و چروک داره . بدون که من دیگه هیچ خصوصیت ِ ثابتی ندارم به عنوان ِ پرسونالیتی . هیچی نیستم . انگار ِ یه روح که هی جاش رو عوض می کنه . ببخش اگه من نابود تر از اونم که بتونم زندگی کنم . و ببخش که حتی الان که همه چیز نسبتا خوبه ، هنوزم فکر ِ مُردن خوشاینده . . . و ببخش و ببخش و ببخش که من هیچ وقت به هیچ دردی نخوردم . گاهی فک می کنم رفیق ! شازده ! حرفایی که بهم زدی ، توی دعوا ، که ریــ.ــدی به هیکلم ، می گم اونا همه راست بودن . چون منم خودم وقتی عصبانی میشم ، همیشه چیزایی رو می گم که هیچ وقت نباید بگم اما راست ان . و چون تو خیلی شبیه ِ منی ، یعنی پس همه ی اون حرفا راس بودن . و خلاص ! **حتی روانپزشکم هم خنده هام رو باور می کنه ! اوضاع خوب نیست . مانیا شدت می گیرد . شما در هفته یک روز به آسمان می پری ، ۷ روز هم به گـ.ـا می روی . حلق ِ و هنجره ات دیگه جواب قرص نمی خواد بده . قرص هم که کلا جواب نمیده . دل و شش و دستت تــیــر می کشه ( نه از تیر های شما !) سیگار هم دیگه حس نمیده برای کشیدن ! می خوابی . خوب نیست دنیا اون توو . بیدار میشی و دنیا اینجا هم بدتر است فرقش در اینه که دیگه بال نداری و نمی پَری . همه چیز و کس ، ( کِس ، کُس ، کَس ) مثه نوار های ویدیوبی ِ قدیم ، سیاه و سفید و خش دار است اما شما دیگر تخم ِ خش دار کردن ِ مچت رو نداری . و همین و همین و همین و همین . . . این ته ِ ته ِ زور ِ هنری ِ (کُس)شعر گوییم بود . خب الان بهتره . دیگه حس ِ بی هتر بودن ندارم ! لرز ِ بی مرام گویا کادوی خاطره های قدیمه به الان . عین ِ همون خماری ِ قدیم اما این بار بی دلیل و بی درمون . دو روز ِ آخر ِ هفته و صبح ِ دوشنبه رو تار بادم می آد . انگار دارم سعی می کنم خوابم رو یادم بیارم . اما خب خواب که نبودم . خیلی اما گویا بیدار هم نبودم . اگه کلا الانه به این زندگی ِ فلان ، بگی بیداری ! آهان . راستی عیده ! ما هنوز نمردیم ! و عجیبه ! گاهی دیدی ددنیا یه قاب ِ مشکی میگیره دورش ؟ وقت ِ مستی این اُکی-یه . عادیه . اما وقت ِ عادی ، به نظرم نگران کننده اس . و من اون قدر دلیل هست که مدام لازم باشه نگران خودم باشم . اما نیستم . چون میشه روزی ۳۶ ساعت نگران خودم باشم و این منطقی که نیست هیچ . ریاضی هم نیست . اما مغز ما تءوریه ! منم کیبوردم همزه روی دندونه نداره . سر کن با امکانات ِما ! اینجا اوضاع خوب نیست . دارم روز به روز داغون تر میشم . و نمیشه به کسی گفت چرا . و شاید چون فقط کَسِ ِ مناسبی نیست برای گفتن بهش . و دیگه رفیق ! ایراد نگیر از املای ما . من انشام هم به گـ.ـا رفته . بیخیال . منظور که برسه . میشِن کام-پیــــلیــــت ! اوضاع شاید میتونس خوب باشه . آهای . دیگه نمی خوام کسی حسرت ِ زندگی ِ من رو بکشه . دلم حتی میخواد برگردم ایران اما بشه زندگی کرد . خسته ام . دیگه دارم از هر وقتی بی معنی تر زر می زنم . . . دوست داشتم می تونستم یه شعر بگم . اما نمیشه . بیخیال . ما هم زور میزنیم درس بخونیم اگه این لرز ِ بی مرام بذاره . به قولی : همه چیز آرووووووومه ! و ملالی نیست جز دوری ِ گاه به گاه ِ خیالی دوووووووووووووور که مردم به اون خوشحالی ِ بی دلیل می گویند ! . . . ترکیب شده ی چند تا شعره ؟ به من چه ؟ به تو چه ؟ اصلا کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟ کیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ؟ تو فکرم شاید دوباره دست به تیغ شم . چمی دونم . شاید بهتر شدم ؟ قرصام هم که اثرشون از قرص ِ نعنا کمتره واسه خوش-حال کردن . دلم واسه شازده ام تنگ شده . آبی هم نمی دونم چرا جوابم رو نمیده . مامانم هم هی گیر ِ الکی میده . کلا هیچی خوب نیست . دیگه هم یادم نمی آد گولی-منگولی بودن چه رنگیه . هیچی دیگه . تازگی ها خیلی بازی می کنم با گوشیم . یعنی کلا درسم رو می خونم زود تا برسم با گوشیم بازی کنم ! و این خوب نیست به طور ِ رسمی بیماری ِ ما تبدیل شد به مانیا ! به سلامتی ! اون قدر خسته ام که حتی نمی تونم تلاش کنم تا بمیرم . فقط میخوام بشینم به گوشه و نیگا کنم همه چیز رو . همین . بی حرکت . . . و آهان . نگفتم ! ببین چی شدم که توی خواب هم ، همش کابوس خودکشی میبینم ! رفیق ! دادا ! یادته همیشه گفتم تو آینده ی مصور ِ منی ؟ ( خداییش {مصور} ِش رو نگفته بودم اما گیر نده ) مضاف بر همه ی شباهت ها ، والدین ِ عزیز ِ ما دارن جدا میشن . . . آدمکم میگه خوشی زده زیر ِ دلم ، منم نمی خوام براش توضیح ِ اضافه بدم اما اصلش اینه که والا خیلی ها میگن افسردگی ماژور ، شیمی ِ مغز رو عوض میکنه . منم دیگه نمی فهمم . فقط می دونم ما یهو سر ِ یه بازی کامپیوتری دعوامون میشه ، من میشم غرق اشک و هق هق و یهو همه ی بد بختی هام میریزه رو سرم و من له میشم . انگاری یه سقف زدم بالا سرم . شیشه ای . مشکلات ِ همیشگی اون بالا هستن اما آسیب نمی رسونن . به محض ِ اینکه اون سقف ِ نازک ( قبلش نگفتم نازک . شعور داشته باش بفهم که نازکه وگرنه که اصلا من اینجا نبودم ) میشکنه ، همه شون هوار (حوار ؟) میشن رو سرم و دیگه هوتوتو ! در عرض ِ نیم ساعت روانی ِ کامل میشم . از خدافظی نکردن میرسم به وضیعت ِ درسیم (!) و بعد دوباره آدم میشم . میدونی ؟ گفتم بهت که . اینجا کمبود ِ آدم های ِ درب و داغونی مثه منه ! ما مجبوریم اینجا مدام فیلم بازی کنیم . جای همه خالی کلا بازیگریم ۲۰ شده . ۲۴ ساعته تو نقش ! اما می ترسم . مثه همیشه ، مثه اون گذشته های دور ِ ترسناک . من از خودم میترسم . خودم همونیه که سیگاریم کرد . سیگاری که هنوز میکشمش و براش می جنگم اما دیگه دوستش ندارم . خودم اونیه که معتادم کرد . همون تنها آدمی که خودکشی کردنش یه قیمت ِ من تموم میشه . و اون خیلی سیاه و ترسناکه ! ( هو هو هو هو هو !!! ) الان یه ماهه مامانم ایرانه . من نمیذارم این آدمک از پیشم جم بخوره . بیچاره مجبوره با من توی یه تخت ِ یه نفره ی فسقلی بلوله . اما نمیذارم بره . می ترسم خودم باز با خودم تنها شم . وقتی داغون بشم حتی نمی تونم خودم رو راضی کنم که قرصام رو بخورم . میترسم از اون همه چاقوی تیز و اون همه والپرات سدیم و تیغ های توی اتاق ِ مامانم . میبینی دو تا شدم ؟ میبینیش اون یکیم رو که حتی توی نوشته های هم میاد و نظرش رو توی پرانتز جا میده ؟ به جون ِ خودم توی من داره اتفاقاتی می افته این چند وقته خیلی خیلی خرابم . خسته ام . یعنی یه چیزی بسیار اضافه تر از اون خستگی ِ همیشگی که ۲-۳ ساله ول کن نیست . . . شازده ی بزرگ ! دقیقا زمانی که اومدم بعد از یکی دو ماه وبت رو باز کنم ، دینگ ِ مسیجت تو یاهو از گوشیم در اومد . بامزه بود . راستش نمی دونم چرا اما تعجب نکردم . شاید چون همون لحظه اومدی تو ذهنم ! باحال بود . یه اعتراف دارم . این بار اولین باری بود که تونستم مثه یه دوست باهات حرف بزنم و نمیرم از عشقت این ور ِ خط ! ما شاید خیلی خودخواه و داغونیم اما واسه شما قول میدم از همه چی مایه بذاریم . به برکت ِ بحث ِ بسیار شیرینی در کلاس ِ حسابداری در پیرامون ِ موضوع ِ سیگار ، ما یادمون اومد بلاخره ، علت سیگاری کردن ِ خودمون رو ! . . ساده بگم : به دنبال ِ راهی برای آروم کردن ِ خودم بودم . کدئین رو امتحان کرده بودم ، جیز ِ بیشتری می خواستم . بار ِ اون توی ماه ِ تیر ، بی دلیل امتحانش کرده بودم . حس کردم مگه من چمه که به این نقطه برسم ؟ ( این نقطه = سیگاری شدن ) اما بعد ، بعد از سلسله ای از اتفاقات ِ ناگوار ، ( مثه اسم ِ اون کتاب ِ بچگونه هه که لمونی اسنیکت نوشته ) دوباره در شهریور ماه انتخاب کردیم و پسندیده شد ! حلا بماند که بار ِ اول توی تیر ماه با یه قیافه ی به شدت مثبت ، رفته به یارو می ٫م آقا دو تا سیگار بده . یارو هی گفت چه سیگاری ؟ گفتم : سیگار ! ( کمبود ِ رفیق ِ ناباب !) خلاصه که الانم خوشحالیم که سیگاری ایم . آدم خوبه که همیشه یه حربه توو آستینش داشته باشه واسه درمان ِ عصبانیت و افسردگی ! حتی اگه کوتاه مدت اثر کنه . راستی گفته بودم ؟ من کلا هیچ کدوم از اطرافیانم سیگاری نبودن . یکی بود . اما اصلا جلو ما نمی کشید و حرفشم نمی زد .٫ خاله ام رو هم که بعد از سیگاری شدنم ، فهمیدم ایشون سال هاست می کشن ! خلاصه (!) که خودجوش عمل کردیم ! الانم با اینکه نفس تنگی دارم یه ذره اما هنوز پشیمون نیستیـــــ-یــــَم !. و آهان . معلممون گقت توی دهه ی ۸۰ ، میشد توو سینماها سیگار کشید ! آخ که من عاشق ِ این کارم و آرزو به دل خواهم مُرد !
( والا ما که اینگیلیسیمون خوب نشد که هیچ ، این فارسیه هم هی داره بیشتر از یاد ِ ما میره . دوسر در گــُه ِ خالص ِ اصیل ! ) ( یکی نیست بگه خُب کرم داری هی می خوای سنگین صحبت کنی؟ زرت رو بزن برو دیگه ) ( گوبا امروز زیادی خودم با خودم حرف می زنم ! )
حضور ِ محضرتون هست که ما مدت ِ مدیدی ، لیتیوم مصرف می کردیم جهت ِ دکتر-نوشت بودنش ؟ ( خط ِ اولم درسته ؟ بیخی ! یوو گات دِ آی-دی-یا ! ) . . حالا ، چند وقت پیش داشتم خاطرات ِ یه آدمی رو می خوندم . خانوم ِ س.م.ن ، خودش به علل ِ مختلف ، مانیا داشته ، با الکتریسیته یا الکترولیز ( حالا با یه کوفت ِ برقی ِ دیگه ) مثلا-درمان شده . جزو ِ معدود آدماییه که درمان ِ قرصیش رو قطع کرده . پزشکی خونده خیر ِ سرش و الان عقیده اش اینه که حیووون ها طرز ِ زندگی ِ بهتری نسبت به آدم ها دارن . و عقیده به تعدد ِ زوج داره . ( زوجه نه ها ! زوج ! تعدد جنس مذکر !! ) و بسیار بسیار علاقه منده که عکس ِ تمام-لختش رو برای ملت بفرسته ! و آهان . چیزی حدود ِ ۶۵-۷۵ سالشه . کلا عکسش رو تصور نکنید . خلاصه که خودش در نظر ِ من داغوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه . یعد اون داستانی که من ازش خوندم ، یکی از خاطره هاش بود . که می گفت مواجه شده با یه آدمی که ماژور-دپرشن داشته و لیتیوم مصرف می کرده . و بسیار بسیار منزجر شده بوده این خانوم دکتر(!) از ساید-اِفــِکت های این قرص . که باعث میشه شما به معنای کامل ِ کلمه بی حس باشین . تا اون حد که جا داره بعضی اوقات آب از دهنتون سر آزیر بشه . خدای شما رو شکر که ما به اینجا ها نرسیدم و سر ِ ۲-۳ ماه دهن ِ دکی رو سرویس کردیم که : کــُس کــش . این قرص ِ کــ.ــونیت ، خیلی تاثیر های جنــ.ــده ای میذاره روو آدم ، عوضش کن . ( حالا یه ذره مودباته تر { مودبانه ام درسته ؟} ) خلاصه که ، ( بعد ِ این همه زر ِ مفت ! خلاصه ؟ ) دلم واسه خودم سوخت ! یعنی هنوزم که یادش می اُفتم ، میسوزه . که آدم ِ به اون داغونی ، بازم فک می کنه این قرص بده !! نمیدونم میگیری یا نه . یا اصلا طاقت آوردی تا آخر ِ مطلب یا نه . اما خیلی سوزش داره . به قول ِ جناب شاهین-نجفی توو پارازیت ، درد داره . (!) همین دیگه . دادا ما که از همه چیز می ترسیم . از خودمونم می ترسیم . اصلا وقتی فک می کنم که اون زمانایی که به اوج ِ عصبانیت یا بدبختی یا افسردگی می رسم ، چه کار ها که شاید بکنم ، از ترس می شاشم به خودم بس که بی کنترلم ! حالا ، چند وقت پیش داشتم فک می کردم ، دیدم یه ترس ِ گنده ی دیگه هم دارم . ترس از اینکه یه وقت آدما بفهمن من کیم . حتی اینجا . حتی اینجا که راحت ترین جائه واسم . همین جا که مونوپولی ِ اختصاصی ِ خودمه . اصلن شما می دونین من کیم ؟ پسرم آیا ؟ دخترم آیا ؟ چند ساله ام ؟ چه شکلی ام ؟ می دونم . این چیزا توی دنیای مجازی اهمیتی نداره . توو این دنیا طرز ِ فکر مهمه و بس . اما تا به حال نشده کسی من رو کامل بشناسه و بمونه با من . خب ، راستش آبی هست . اما غیر ِ اون . کسی هست ؟ نیست ! والا آرزو به دل ، به گوور رفتیم ( شایدم به گــ.ــوز رفتیم { یا همون به گــ.ــا } ) اما هیچی . . . می تونی بگی خوشی زده زیر ِ دلم . اما سخته . وقتی همه چیر توی این دنیا سخته ، ما چرا اصلا باید بخوایم تووش بمونیم ؟ چرا زور می زنیم که بهترش کنیم با اینکه می دونیم که عالی نمیشه و اون قوانین ِ مورفی هیچ وفت از زندگی مون ، نمی کشه بیرون ؟ هـــــــــــان ؟
داغونم . من که همیشه خواب می بینم . همیشه هم که کابوس های بی سر و ته ان . اما ببین دیگه اون شب چه خوابی دیدم که از فرط سردرد از خواب پریدم . خووب نیستم . اصلا هم خووب نیستم . . . اون قدر مطمئن توو چشمای من نیگا نکن و بگو که همه ی آدما خواستار ِ جاودانگی ان . نکن . نگو . چون نیستم . باور نمی کنی ؟ اما نیستم . فقط زندگی می کنم که عمرم تموم شه . خیلی کلیشه اس اما همینه . آقا من تخم ندارم خودم رو بکشم . شاید هم من تخم دارم . اما غریزه (!) ام نمی ذاره . چمی دونم . اما نمیشه مُرد - فعلا - من باز سردردام زیاد شده . باز سرم دائم درد می کنه . یه قرص میزنی . ۴ ساعت خووب میشه و باز روز از نو ، روزی از نو . تازگی ها هر وفت سیــگار می کشم ، سرگیجه و تهوع میگیرم . (به قولی) تازگی ها خیلی می گویم تازگی ها . آخه یهو باز هرچی چیده بودم ( یا اصلا کــُس-چینی کرده بودم ) پودر شد رفت به گــ.ــا . و تازگی ها از خنده ی همه ناراحت می شم . شادی ِ هر کسی ( کــُسی ) دیوونه ام می کنه . تازگی ها دارم همش اون حس ِ خماری ای رو می کنم که ۲ سال پیش ، هر وقت کدئین نمی خوردم می کردم . انگار تمام ِ پوستت از توو میخاره و موور موور میشه . و همه چیز تورو عصبانی می کنه . حتی صدای ورق زدن ِ یه کتاب هم دادت رو در می آره . همش می خوای مُشت بکوبی به در و دیوار. بــــَده حالم .
من رو نیگا ؟ یعنی ببین چی شدم که توی هیچ کلاسی ، هیچ کس پیشم نمیشه . ( کُس ، کــَس . هیچی . حتی یه کـــِس هم نه ) . . جون ِ خودم بوو نمی دم . خُب یعنی بوی بد نمی دم . فقط بوی سیــگار می دم . بده ؟ شاید اما نه اون قدر . عطر می زنم . دهنم هم بوو نمیده (چک کردم) هیچ علتی نداره . با همه با لبخند برخورد می کنم . اما کسی نمیشینه . نمیشینه که هیجی . فرار می کنه . مثلا اگه توی کلاس ، معلمه بگه دو نفری فلان کار رو بکنین ، هم گروه ِ من ( آدمی با یک یا دو صندلی از من ) ، میاد با هم کارمون رو می کنیم ، بعد سریع بر میگرده سر ِ جاش . آدما به تخــــ.ــمم هم نیستن اما خُب دیگه آخه این جوری هم که نمیشه . خیلی اذیت می کنه . خیــــــــــــــــــــلی یه کالج با این همه جمعیت و ملیت ، اون وقت من ته ِ ارتباطم با آدماش اینه که شاید بعضی ها یه سلامی ، یه های ای ، یه هــِی ای بندازن و مام در جواب بندازیم . گاهی هم هر حد ِ بی کلام با حرکت ِ کله و دست . همین . آدم ِ خجالتی و ساکتی نیستم . سر ِ کلاسا هم فعالم . اما هیچی . هــــیـــــچــــــــــــــــــــی و هــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــچــــــــــــــــــی و هــــــــــــــــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــچــــــــــــــی و . . . چند نفر مثه من راجع به مطلب ِ قبلی شرط بسته بودن که من آخرشم نمیشه یه ۲۴ ساعت ِ کامل ، شاد باشم ؟ هان ؟ . . خُب نشد . مثه همیشه آخرش ریـــ.ــده شد بهم . دادا به خدا مام مثه خودت قهوه ای ایم . فقط یه لایه دود رومونه . تولدم بود . . . گرچه شاید شب ِ قبلش از فرط ِ گریه چشام از حدقه زد بیرون اما خود ِ روز ِ تولدم عــــــــــــــــــــالی بود . صبحش که رفیق ِ آبیم زنگ زد از ایران . فک کن ! زنگ زد . با زنگ ِ اون از خواب پا شدم . اصلا هم یادم نبود که شماره ام رو بهش داده بودم . خلاصه کلی حال کردم که یادش بود . چون مثه بر و بکس ِ اینجا فیــ.ـس-بووک نداره که مکانیکی یادش بندازه . یا شاید فقط سطح ِ تقاضای من کم شده که با به یاد داشتن ِ تولدم ، خر-کیف میشم . اما به هرحال که عالی بوود . بعدشم که از ۵ روز پیش تا یه ماه ِ آینده چون چیز-فرندم در حال ِ تغییر ِ خونه اس ( همه اینجا اجاره نشینیم !) ، با من و مادر ِ مکرمه زندگی می کند و خواهد کرد . و خلاصه کل ِ روز رو پیشم بوود و اینم کلی عالی بود . ( حالا بماند که مُرد از حسودی زمانی که من از تیلیف ِ آبی جان تا ۳ ساعت بعد ، همش داشتم لب خند میزدم !) و بازم ذکر نکنم که روز ِ قبلش کلا قرصام رو نخورده بودم و داغون بودم و اصلا یادم نبود که فرداش تولدمه پس که سرگرم ِ درس بودم و سرما خوردگیم بابام رو در آورده بود ، و شب ِ قبلش می خواستم چیز فرندم رو جر بدم چون می گفت واسه خرید ِ ۴ تا تیکه لباس ِ الکی از یه فروشگاه ، از جنوب ِ شرقی ِ لندن ِ ما ، رفته غرب ( حدود ِ ۱ ساعت و نیم راه با مترو ) در صورتی که یه شعبه از اون لباس فروشی ِ همین ۴ تا ایستگاه این ور تره ! بعد فهمیدم بیچاره رفته بوده کادو بخره ! و کادوش رو دوست می دارم . با سلیقه بود . معلوم بود ۴ ساعت وقتش رو گرفته . درست بگم : ۴ ساعت از وقتیش رو گرفته که باید یه مقاله ی ۱۰۰۰ لغتی راجع به رابطه ی علم و مذهب می نوشت تا روز ِ بعدش مه در نهایت آخرشم نشد کاملش کنه و نصفه فرستاد !! و خب کادوش گرون بود . ذوق کردم . دروغ چرا ؟ و از ۵ تا مغازه ی مختلف جمعا خریداری شده بود :) و آهان ! یه دلیل ِ دیگه که خووووشحالم الان : شازده کوچوولووی بزرگم که خودمم نمی دونم هنوز دوسش دارم یا معمولیم باهاش و نمی دونم دوسم داره یا معمولیه باهام ، برای اولین بار در ۳ سال ، تولدم رو تبریک گفت . عالی بود پسر . عالی . واقعا ممنونم . خیلی حس ِ عالی ای دادی بهم . ( جناب ِ مورفی ، جوون ِ عزیزت نزن توو پووزم . ببین الان خوبم . بذار خوب بمونم . ) ( درسته که اینجا قراره سیاه باشه اما خب منم آدمم . منم گاهی شاد میشم !! ) ( چند نفر شرط می بندین همین امروز یه گُهی به روزم بخوره اما همین فردا با یه مُشت فحش ِ ننه ، آپ کنم ؟ ) ( شما رو ، و شما*رو و شما رو دوست می داریم . )
* رنگ ِ قهوه ای فقط نماده و هیچ مفهوم ِ دیگه ای نداره . دارم فک می کنم بعضی بیماری ها ، بعد از یه مدت ِ طولانی ، نفوذ می کنه توو وجودت . . . دیدی سیــگار که می کشی ، تا لباس زیرت هم بووی دود میگیره بعد از ۳ تا نخ ، بعد این بو نمیره . اصلا هم نمیره . حتی توو حموم هم که میری ، بوی گــُه ِ دود ِ مونده ی سیــگار کل ِ دماغت رو پُر می کنه ؟ حالا بعضی مریضی ها هم همینه . توو کــــِــی-س ِ ما ، افسردگی . بعد از دو-سه سال داشتن ِ ماژور-دپرسی ، دیگه این درد ازت نمی کشه بیرون . قرص هم که آرام بخشه قربونش برم همیشه . ۳ ساعت کــُس-اثر میذاره بعد هـــِرّی . جا خوش کرده این درد . توو مثلا-بهترین لحظه هات هم ، یه قسمتی از وجودت هنوز داغونه در حد ِ مرگ . دادا . دُکی . این روح ِ که آلوده شده . این-فِک-تــِد شده . و درست نمیشه . درست که هیچی . دوورووست هم نمیشه . یعنی بمیر دیگه . همین . و من نمی دونم حالا با این حال ِ کیــ.ــری که این چیز-فرند دست هم نمی تونه بهم بزنه و باز مثه زنای حامله ، نمی تونم غذا بخورم و بوی غذا میشنوم ، می خوام عُق بزنم و باز بدتر از همیشه ، اعصابم تیر-تــَپــَــر-تخمیــ.ــه ، چرا دارم دو روز پیش از اون روز ِ زاد روز ِ مزخرف ، میرم پیش روان-شناس . محانیه . اوکی . اما بد بخت معجزه مگه بکنه تا کار ساز شه . به جون ِ اون خدا جوونتون خسته شدم . دلم ، روحم ، جسمم خسته شده . بابا ریه ام هم داره جواب می کنه ما رو . نفس تنگی ِ عزیز هم که هی داره بیشتر میشه . دوز ِ قرصای دکتر-نوشتم هم هی داره بیشتر میشه . اعصابم به مثال ِ همیشه تخمی تر ، و همه چیز هی سخت تر .
بعد تو هی بگو زوری نمی شه حرف زد . دادا مگه من اومدم اینجا تفریح-تفحس ؟ همه بد بختیم . هر کس به نوئی . اصلا به تعداد ِ آدم های زمین ، راه هست برای بد بخت شدن ، بلکه حتی دوبرابر ِ تعدادشون یا حتی سه برابر . آخه بعضی چند بار بدبخت میشن.
داد ما هنـــــــــــــــووز خسته ایم . حسابی ام گشادیم . اما از این ور حالمون از هر چی تعطیلاته داره به هم می خوره . هــَف-تـــِرم-بــِـر ِک داشتیم . اصلا خووب نبود . علاوه بر اینکه اون عادت ِ گـُه ِ دست خط خطی کردنم دوباره شروع شد . بدم می آد . نفرتم میشه از خودم . منزجرم از اون حسی که میاد سراغت زمانی که روز ِ بعد به خودت نیگا می کنی . ولـِش . علاقه ام داره به سیـــگار کم میشه اما نیازم نه . . . بی خیاالش . فــَقَـــــط عمر بره ... وقت بره ، بذاار رفیقت پـــُک و بزنه به سیـــــگارش . یادمه بهرام یه چیزایی توو این مایه ها می خوند . دیگه نمی تونم آهنگ هاش رو گوش کنم . چون وقتی میشنومشون ، نُ-مـــَتــِر که شادم یا ناراحت و کجام ، داغ میشم و اعصابم میشه ۲۰۰ درجه بعد از تخمی . حتی حساس شدم به ضرب ِ اول ِ آهنگاش . خلاصه که من کلا غر غروو ام . زندگیم هر جور باشه ، میخوام یه جوور دیگه بشه ( رُ کــَم دیگه . غریبه که نیستی ) الانم فشار ِ عصبیم زیاده . و واقعا فهمیدم خود-کــُشتن یه جفت تخم ِ گنده میخواد که ندارم هنـــــــــــــــــوز و فک کنم فقط واسه این زنده ام که نمی تونم بمیرم . آخه به جز این هیچ دلیل ِ دیگه ای ندارم . یه بی مصرف ِ تن ِ لش ِ لاشی ام که دوود می کنه و فکر شاید ! توو هیچی خووب نیستم . به هیچ دردی ام نمی خورم . ( البته داستان به تا به این حد حاد نیست اما خوب مانیک هستم دیگه ! وقتی دااغ می کنم ، توو ذهن ِ خودم ،این جوری ام . شایدم باشم . به من چه . به تو چه . ) آهان . راستی گویا آبان شروع شده . یادش بخیر سال ِ پیش چقدر دلم خوش بود به ۰۸/۰۸/۸۸ . می گم پــیر شدیما ! اما هنوز آدم نشدیم . ا ِ ی ی ی ی ر و و و و و و زگار ! ننوشتن واسه یه مدت ، میتونه چند تا علت داشته باشه . اگه وبلاگ ِ شما یه وب ِ شادگونه باشه ، وقتی ننویسین ، یعنی اوضاع ِ زندگیتون خوب نیست . اگه وب ِ سیاه و داغون باشه ، وقتی نمی نویسین به این معنیه که زندگیتون واسه یه مدت گوگولی-منگولی شده . اما گاهی هم هست ، مثه الان ِ من ، که شما نمی نویسین ، چون اوضاع اونقدر قــَـرَم-قـــاش و درهمه که اصلا نمی دونین چجوری و نمی تونین راجع بهش بنویسین . یعنی حتی اگه بخوام بنویسیم هم ، اصلا نمی دونم جمله ها رو چه جوری شروع کنم . . . کلا که از اسلام و خدا و کل ِ دار و دسته ی امام و پیغمبرش حالم داره بهم می خوره . و می دونم هرچیزی که توو زندگیم خرابه ، تقصیر-کارش اون اسلام ِ کــ.ــیری ایه که شماها بهش اعتقاد دارین . و آره . من خجالت می کشم وقتی چیز-فـــِرندم ، الکی حتی ، میگه که مسلمونه . اون خدا ، اون پیغمبرا ، همه شون یه مشت بیمار ِ روانی ام . و می تونم این ها رو ثابت کنم . و اون قدر مریض بودن که همه ی شما پیروانشون هم بیمار شدین . همین شماها که ریـــ.ــدین تووی زندگی ِ من و امثال ِ من . همین شماها که از بوی گند ِ کاراتون ، یه کشور رو به گــُه کشیدین و هر کی که مثل ِ شما نیست ، باید از مملکت ِ خودش فرار بکنه بیاد توو غُربت . تا بتونه تازه مثل ِ آدم زندگی بکنه . اما باید دست و پا بزنه توو مشکلاتی که اون دولت ِ مادر جــ.ــنده براش درست کرده . اعم از کمبود ِ زبان یا مساءل ِ نژادپرستی ِ علیه ایرانی ها . جوون باید بکنی تووی یه مملکت ِ غریب ، با ملتی که یه جو دلشون واسه تو نمی سوزه ، بترسی از دولت ِ کانســـِـر-و ِتــیـــــو ْ ( سنتی ) ِ اینجا تا مبادا بخوان خارجی هایی مث ِ تو رو بندازن بیرون و تو آواره بشی . همه ی این ها چرا ؟ چون یه مشت مسلمون ِ عقده ای کشورت رو جوری اشغال کردن که حتی نمی تونی تووش نفس بکشی . ملت ! دولت ! من از همتون طلب کارم . من زندگیم رو از همه طلب دارم . زندگی ای که پاشیده از هم . زندگی ای که حتی دیگه به زور ِ ۱۰۰ جور قرص و ترکیب و الکل و ۱۰ تا کوفت و زهر ِ مار ِ دیگه هم ، حتی برای ۱ ساعت ، بی اغراق ، قابل ِ تحمل نیست . حتی یه ساعت هم نمی شم نرمال . من رو میبینی ؟ من نسل ِ اون انقلاب ِ اسلامی ِ کوفتی ام . منم اون نسلی که انقلاب کردین براش . منم نسل ِ اصلاح شده ی انقلابی . پُر شده از ایده های پوسیده ی شما و بی هیچ ذره ای امید برای یه آینده ی بهتر . من اگه نفسم با درد بالا می آد ، همش تقصیر ِ اون اسلام و شما مسلمون های احمقه . من اگه الان بیمارم . تقصیر ِ من نیست . when some nightmares are too real to believe that you can wake up from them , h they have strong potential to ruin your morning class by not being showed up ! f خلاصه که کلا هفته ای یه روز یه کلاس ِ صبح ِ ما به گـ.ـا میره . به همین آسانی . . . کابوس ها ادامه دارن . آخ دکی دکی دکی .... اگه بودی ، به جان ِ خودم ، دهنت رو سرویس می کردم با این قرصات ! یه ســـــــــــــــــــــــــــــــــــال شد و هنوز هیچ چیز بهتر نشده . همون گــُهی که بودم هستم و هنوز هم زندگی همون گــُهی که به نظر میومد هست . دادا تو قرار بود معجزه کنی . چی شد لامصب ؟
برای کسانی که فیلم ِ این-ســِپ-شـِن رو دیدن :
Cobb: There's no use threatening him in a dream, right, Mal?t Mal: It depends on what you're threatening. Killing him will just wake him up. But pain...t Mal: Pain is in the mind,t فک کنم دلیل ِ اینکه بعد از تمام ِ خواب هام با سردرد و بقیه ی درد ها بیدار میشم همینه . ممن عاشق ِ این فیلمم . چه با مزه هستن زمان هایی که همه رو شبیه به تو می بینم ! . . منظورم از بامزه ، واقعا عین ِ لغت ِ با مزه اس . یعنی یه مزه ی خووب . عجیب ! شما این جمله رو واسه لحظه های بدت بگو اما ما واسه لحظه های خوبمون میگیم که : این نیز بگذرد . چرا ؟ چون ما ایمان آورده ایم به جناب ِ مورفی که همانا ایشان خفن تر از خدای ِ کیــ.ــری ِ شماست . بواسطه ی حدیث شیرین ِ : همیشه لبخند بزن چون فردا بد تر از امروز خواهد بود و همانا ما می فهمیم و شما خیلی زور بزنی فقط میتونی حرفای ما رو بفهمی . د ِ ر-فــُر کــ.ـون خود را برای یافتن ِ حقیقت ِ هستی ، پاره نکن ! پی-اس : پیغمبر مورفی چون مثه خود ِ ما کــُس.خل بوده ، زبان ِ احادیث و آیاتش در همه . و ما کلی باهاش حال می کنیم ! مسلم ها ! دلتوووون بسوزه ! ( با صدای دختروونه و لوووس و شُل خوانده شود تا معنا به درستی انتقال بیابد !!! تا حالا شده که حس کنی جواب یه سوال رو میدونی اما به طور ِ ناخودآگاه ؟
یعنی انگار که یکی دیگخ نشسته توی ذهن ِ تو و این اوونه که اون حواب رو میدونه ، نه تو . حالا سوال-حواب به تخمم . من دارم حس می کنم که یه چیزی داره توو ضمیر ِ ناخود آگاهم یا شاید هم زمیر یا ذمیر یا ساب-کانــچــِـس آزارم میده . نه فقط آزار ، که شکنحه ام میده . یه جوریه . . . شاید هم بی ربط به عادت ِ حدیدم نباشه . صبح ها برای بیدار شدن ، نوشابه انرژی-را می خورم . و این خیلی ترکیب ِ حالبی از آب در نمی آد وقتی با والپرات سدیم باشه . آخع این والپرات مادر قلان خواب آور بوده برای من یه مدت و الان روزی دو تا می خورم فقط حهت ِ اینکه کنترل ِ اعصابم رو داشته باشم . به جون ِ شما دکنر-نوشت هستش اما نمی دونم چرا اینقدر اعتیاد آوره . با اینکه هیچ اثر ِ خوبی هم نداره . اصل ِ کاربردش برای اپیلپسی ( غشی ؟! ) هست اما من برای اس-تــِی-بالایزینگ ِ حالت هام می خورمش . و فقط فک کن : یه خواب آور ( آروم کننده ) که کاهنده ی سطح ِ انرژیه + یه غلبه انرژی = بوووووم اولش انرژیم میره بالا ، یعد لرزش می گیرم و سردرد و یعد انرزیم خالی میشه و اعصابم گُهی . نُ هپی اِندینگ ! آدم یه احساس عالی ای می کنه وقتی که کسی رو داره که وقتی آهنگ ِ عاشقانه ی شاد گوش میده ، بهش فک کنه و لب خند بزنه . واقعا احساس ِ خوبیه ! . . امروز کلا روز ِ خوبی بوده . شاید خیلی وقت بود که به خوشحالی ِ الان نبودم و به سبک بالی ِ الآن . چون هم دارم درس ِ مورد ِ خیلی علاقه ام رو می خونم و هم اون کسی که رفیقکم ( آدم کوچولو ) یه مدتی باهاش گشته بود ، نیوفتاد توو کلاسم ! حتی با اینکه احتمالش خیلی زیاد بود که بیوفته . خلاصه که :دی ام و این ها . همین جوری گوله گوله از اون انرژی های مثلا-مثبت از خودم در می کنم !! آهای خواننده ی دل خوش ِ اون آهنگ ِ همه چیز آرومه ، ما هر چه قرص به دستمون رسید رو تست و ترکیب کردیم اما هیچ وقت چیزی آروم نشد . نگو که مشکل کلا وجود ِ قرص هاست . این حرف مال ِ گذشته اس . مثلا مال ِ ۲-۳ سال پیش . الان فقط میشه سر ِ نوعش بحث کرد که خود-نوشت باشه یا دُکی-نوشت . داغووونیم برادر ِ من . یا شایدم خواهر جوووون . بـــِــکــِش اون وووووو ها رو ! که کشش ِ ثانیه های کـ.ـیری ِ ما رو بفهمی دااآش ! وبلاگ های فرهنگی رو دیدین سر ِ هفته آهنگ و کتاب ِ جدید معرفی می کنن ؟ به تیریپ ِ ما که از این قرطی بازی ها نمی خوره . البت کتاب می خونیم اما بیخیل . ما داستان ِ معرفی ِ قرص و راه ِ خودکُشی ِ شاید-موفق داریم . قرص ِ هفته : کلونازپام ( رفیق ! به قول ِتو : کلئونازپام ) راه ِ سعادت ِ(!) هفته : شاید ۵-۶ برگ کلونازپام ِ حل شده توو آب و مخلوط شده با آب آلبالو که مزه ی گُه رو هم تووو خودش حل می کنه !! چیه ؟ این بار نگارشم شاده ؟ نه دآآآآش ! اتفاقا این بار اون باریه که توو پارک سر هرکی که نیگام کرد هوار کشیدم و فحش ِ مادر دادم . این بار ، اون باریه که من دارم هم زمان نقشه ی زندگی می کشم و هم می خوام این راه ِ معرفی شده ی بالا رو امتحان کنم . این بار ، باریه که دیگه مخم نکشید . یعنی عینهو یه کـِش ِ قدیمی ، زرتی پاره شد . این بار دیگه هوار می کشیدم ، حتی سر ِ سوپری ِ بی گناه ِ محل . این بار ، بار ِ خوبی نیست ، اصلا . شاید به خیر گذشت ، شایدم نه . مهم نیست . میبینی رفیق ( اصلا مخاطب نداره ) مُردن یا نمُردنم حتی دیگه واسه خودمم مهم نیست . ای روووووووووزگاااار ! شهر ِ زندگیم داره خراب میشه ، دارم فعلا آروم از زیر ِ آوار ِ در حال ِ ریزش در میرم. ۵۰-۵۰ است که بمونم یا له شم . شما حواله کن به خدات . ما دایورت می کنیم به تخم ِ چپ . نه رفیق ! این بار حتی فکرشم نکن شاید حالم خوب باشه ، نیست ! حالم خوب نیست که مثه همون سال ِ تخمی ، سیـــگار رو با سرعت ِ برق می کشم ، شاید که آرووومم کرد . میبینی خواننده ؟ دو سال گذشت و من هنوز خسته م ! آ آ آ آ آ آ آ آ آ ه ه ه ه ه .....
|